یک عروسی دلنشین یا یک آرزو

قبلا هم گفته ام دختران و نوه های خواهرم برایم خیلی عزیز

هستند و یکی از آنها خانم دکتر زهرا شریعتمداری است که

خیلی مورد علاقه من هست.

عروسی او درپیش بود و باورکنید بخش بزرگی از نگرانی من از

مرگ به خاطر این بود که مبادا اثری بر مراسم عروسی این

دخترداشته باشد و خوشبختانه زنده ماندم تا درعروسیش حاضر

شوم و برای آخرین با پدربزرگ مادریش مرحوم دکتر ثقه

الاسلامی  راهم ببینم.روز عروسی مصادف بود بااوج ضعف و

عصبانیت و لرزش بدن من.بین پسرعموها و فامیلها نشسته

بودم و برای اولین بار پس از بیماری برادرم من را می دید و قلب

و احساسم رقیق شده بود و اشکم دم آستینم بود و این مرا می

آزرد. چون دوستان فکر میکردند مشکل من از مرگ است

درحالیکه درست یا غلط احساس بدی نسبت به مرگ نداشتم

هرچندبرای زنده ماندن تلاش میکردم و دعا میکردم و لی معتقدم

راهیست که باید رفت .آنچه درآن روزها برایم مشکل آفرین شد

این بود که خانواده ام ازیزد آمده بودند و حال زار مرادیدند. اوایل

مشکلات رااز آنها پنهان کرده بودم ولی درمیانه راه همسرم به

آنها خبرداده بود و دو استدلال داشت یکی این بود که دانستن

آنه اثرش این است که برایت دعا میکنند و دومیش هم این که

اگرمشکلی برایت پیش بیاید گله میکنند که چرا من آنهارادرجریان

قرارنداده ام.

/ 0 نظر / 19 بازدید