شروع یک پایان کاردریک شرکت

شرکتی داشتیم که فعال نبود و قرار شد بصورت فعال کارسرمایه

گذاری دربورس به آن شرکت محول شود. دروهله اول کاررابه

یکی از جوانانی که دانشجوی دکترا بود و رشته مدیریت مالی

خوانده بود و ایشان به عنوان مدیرعامل و خودم هم به عنوان

رئیس هیات مدیره مشغول شدم. داستان مداخله و عشق خرید

فروش مدیر عامل هلدینگ دربورس ادامه یافت ولی مدیر عامل

این شرکت ضمن شنیدن حرف ایشان مرالحضه به لحظه

درجریان اوامرقرار میداد. کم کم مسئول دفتر سابق که به خدمت

سربازی رفته بود دوره آموزشیش تمام شد و باامریه باز گشت و

مدیرهلدینگ بیشتربه روشهای کاری او علاقمند بود و درصدد

حذف مدیرفعلی بود.دراین فاصله یک شرکت کارگزاری رااز بخش

خصوصی خریده بودیم و داشتیم تصرف میکردیم که مدیر عامل 

این شرکت سرمایه گذاری مغضوب  مدیرعامل هلدینگ قرار

گرفت و ازچشمش افتاد که افتاد و البته درموردی حق داشت

ولی درمجموع به نظر من بصورت افراطی دودمانش رابرباددادند.

من خودم مدیرعامل شدم و شرکت رابه ساختمان دیگری منتقل

کردم. چندین ماه در خاک و گل و بنایی و....بالاخره شرکت را زین

کردیم و نیرو گرفتیم و کاربه پیش می رفت که درگیری من با

مدیرعامل شرکت سرکایه گذاری  مشترک با سهام عدالت بالا

گرفت.سوء مدیریت و منفعت طلبیش کلافه ام کرده بود و آقای

مدیر عامل هم زیر بار تغییر ایشان نمیرفت . خسته شده بودم.

ازیک سو مداخلات درمعاملات بورس ازسوی مدیر عامل، از سوی

دیگر جنگ اعصاب بااین مدیر عامل و از سوی دیگر تشکیل

هسته ای متشکل از 3 همکلاسی دانشگاهی در شرکت

هلدینگ (مدیر عامل، یکی از یاران سیستم احمدی نژاد که

مسئول گزینش مدیران  وزارت صنایع دراوایل دولت احمدی نژاد

بود و دیگری که مردی سیاس و منفعت طلب به نظر می رسید و

نهایتا رئیس هیات مدیره شرکتی شد که مدیرعاملش بودم)

تااین که اواخرسال 90 یااوایل سال 91 مرااز مدیر عاملی معاف

کردند و به عنوان مشاور مدیر عامل به خود هلدینگ آمدم. البته

دراین فاصله مدیرعامل  شرکت مشترک  با سهام عدالت راعوض

کرده بودم و سهام شرکت راهم به بخش خصوصی فروخته

بودیم .........درتابستان 92 بود که احساس بیکاری و بی حاصلی

اذیتم میکرد  . برروی وایت بورد اتاقم درهلدینگ نوشته بودم" یا

صاحبی السجن ء ارباب متفرقون خیر ام اله الواحد القهار"........

 

/ 0 نظر / 14 بازدید