ادامه (بازهم یک عمره جدید)

بعداز یک بار مدیر کاروان شدن دوباره به عنوان معاون دوستم

(حاج سید عباس فیض)عازم بودم.

از فرودگاه امام خمینی به سوی جده و از جده بسوی مدینه

.....تقریبا خوب رفتیم و اثری از بدرفتاری سعودیها هم نبود و

هنوز خبری هم از تعرض آنها بروز نکرده بود. هتلمان خوب جایی

نبود و البته معمولی و متوسط بود . آقای فیض که صاحب آژانس

و خودش مدیر کاروان بود کارهای راهبری زیارتها و رفت و آمدها

رابعهده گرفته بود و من به نحوی مامور عقب ماندگان قافله

بودم. البته علیرغم وجود اتاق فراوان آقای مدیر اتاق من

وسواسی رااز اتاق خودش جدا نکرده بود و این برای من مشکل

بود. من باتوالت فرنگی مشکل دارم و روزی چندبار باید دوش

بگیرم!به هرحال این سفر تجربه جدیدی بود برای من که به

آشپزخانه هتل هم کمک میکردم. واقعا کارشان در اوج وقت

صبحانه و ناهار سخت بود و بامشکلاتشان بیشتر آشنا شدم.

هرچه به زمان حرکت به سوی مکه نزدیکتر میشدیم استرس من

بخاطر وسواس بیشتر میشد و گاهی فکر میکردم کاش این

سفررانیامده بودم!هیچ خریدی هم انجام نداده بودم و فارغ البال

بودم.روحانی کاروانمان هم پیر بود و هم مریض و هم کمی هم

خودش وسواس داشت البته دربخشی از اعمال و مدیر هم

چندان به او میدان روداری نمیداد و تصمیمات یک جانبه مدیر

اوراعصبی میکرد و سعی داشت من راباخودش همراه کند. کار و

موضع من هم همیشه ثابت بود "من معاون و تابع حاج آقای

فیض هستم!".........

این اولین سفر بود که رانندگان  اتوبوسهای دوره عربستانی

رادیدم بی ادب و جری شده بودند و همچنین گدای انعام. کاری

که دراین سی سال اخیراصلا مشاهده نشده بود. به هرحال

درشجره باگم شدن کفش احرام مجبورشدم دست ازجان

شسته و دمپایی بخرم!در مکه هتلمان راازقبل میشناختم

و دربهمن 92 درهمان هتل مستقر شده بودم بنابراین میدانستم

رضایت زوار از وضع هتل بالاست. اعمال راانجام دادیم و وسواس

من گل کرده بود ولی به هرحال رضایتم جلب شد. در طواف

معذورین و ویلچریها بین مدیر و بعضی از زوار دلخوری پیش آمد

که بیشترحق بامدیر بود. زمان میگذشت و..........

روز موعود برای باز گشت فرا میرسید. باید 48 ساعت قبل از

پرواز بلیط ها رابه ماتحویل میدادند و ندادند. اوضاع مشکوک

بود و شنیده میشد چند سفر زوار بامشکل همراه شده و

هواپیمای مارابرگردانده اند. بالاخره طبق معمول بارکاروان رازدیم

و معاون کاروان باید به سمت جده میرفت. بما گفته بودند ساعت

4عصر پرواز است . من صبح بابار به جده امدم و دریکی از مناطق

فرودگاه مستقرشدم.بامکه درتماس بودم که وضعیت بلیط چه

شد؟ و هنوز اوضاع مبهم بود. سه کاروان بودیم که بایک بویینگ

747باید برمیگشتیم. یکی از معاون کاروانها گفت که پرواز ما

انجام نمیشود چون اجازه فرود بویینگ ها به دلیل خارج ازرده

بودن رانمیدهند. کم کم خبراز سوی مدیر کاروانمان هم باتلفن به

من رسیدو سعی میکردم کمتراز مدیرمان تلفنی سوال کنم تا

استرس به اووارد نشود میدانستم اودرچه وضعیتی است و

رفتارزواردراین مواقع چگونه است. نمیدانند که هیچ کاری از

دست او بر نمی آید ولی فشار زیادی براووارد میکنند. بالاخره

ناهارمان رابا حاضری که هتل به همراهمان فرستاده بود خوردیم

و متوجه شدیم زوار مارابه هتل دیگری منتقل کرده اند و فهمیدیم

که شب راماندگارهستیم . شام درست و حسابی نداشتیم ولی

شکممان راسیر کردیم و قرارشد سه معاون کاروان به نوبت یکی

بیدارباشد و اثاثیه راحراست کند و دو نفر بخوابند. من بعنوان

اولین نفر برای خواب به مسجدروباز رفتم. نه زیر اندازی بود و نه

بالا پوشی کم کم علیرغم انتظار ما هواسرد شد و از سرما

نتوانستم بخوابم براه افتادم و به دنبال چاره جویی . دوستانم که

کارتنی را برزمین انداخته بودند .کیسه های زباله بزرگ استفاده

نشده رابه عنوان قنداق استفاده کرده بودند و تاکمرداخل آن رفته

بودند تا گرمشان شود!من هم همین کاررا کردم ولی به علت

سیاه بودن رنگ کیسه ها پشه هاداخل آن مارایافته بودند و

خونمان را می مکیدند.صبح شد و هماهنگی شده بود

تابانیمرویی ماراپذیرایی کردند. سرمای عجیبی خوردم و به

درمانگاه سعودیهارفتم. دارویشان بد نبود هرچنددرایران ادامه

درمان دادم و یکماهی درگیر بودم.عصر بود که باخبرشدیم

ساعت 6 حرکت میکنیم. زوار آمدند و واقعا دلشان به حال من

سوخته بود و حال من هم خیلی خراب بود. به هرحال هواپیمای

سعودی که اجاره کرده بودند مارابا3 ساعت تاخیر سوار کرد تااین

سفررا به انجام برساند.

/ 3 نظر / 49 بازدید
محمدمهدی

لبخندت همان است و نگاهت ، اما موهایت و محاسنت نه برف روزگار نیز بر آنان باریده است! به جای اوركت سبز ،كُت پوشیده ای! ولی لبخندت نمی گذارد تا تغییر نمایان شود چه خوب می شناسمت ،همان غفوری كه در سال 67 میزبان مسئولین امورتربیتی خوزستان بودی و آنان را راهنمایی كردی تا یزد را بهتر ببینند و در نماز جماعت مسجد حظیره كنارم ایستادی ، وقتی دستهایت را در دستهایم گذاشتی بعد از نماز ، هنوز همانی كه قهقهه خنده هایت مارا به وجد آورد و در دیدار با آیت الله خاتمی(ره)چقدر مارا

محمدمهدی

شرمنده كردی ،محمد وقتی آگهی تر حیم را دیدم شوكه شدم باور نمی كنم كه نمی خندی! در اولین صبح كه مهمانت بودیم و صبحانه را آماده كردی و درموردحلوای یزدی انشایی خواندی و چای را با صلوات و شعر آوردی فكر نمی كردم روزی اتفاقی تصویر رفتنت را مشاهده كنم و در توقفی با رنگ سیاه كلنجار بروم كه محمد اهل خوابیدن نیست! باور نمی كنی كه توهم مرا گریاندی با اینكه عادتت خنداندن بود و تصویرت بر گریه ام خندیدمحمد جان،نمیدانم چه بگویم فقط باید باور كنم كه رفته ای و من مانده ام

محمدمهدی

با خاطرات شیرین یزد در دیدار با خانواده شهید و مزار شهدابا تو كه خیلی مهربان بودی و با معرفت و ما بی معرفتی كردیم و مرامت راكه خیلی جوانمردبودی را به یادداریم و یادت هستیم،گفته بودی به اهواز می آیم و نیامدی!ورفتی رفیق لبخندهایت جاودانه شدند و نامت ماند. خداحافظ رفیق خوب و همسفرمهربان امورتربیتی خوزستان هنوز دوستت دارد و انگار كنار ماهستی و ایستاده ای پس از سالها خاموش نشده ای محمد جان، دلم شكست و چشمم پر زخون و دریغ و درد در نبودنت!! و در اعلامیه هایی كه بر دیوار ها شهر یزد زدند نوشته بود: درگذشت معلم فرهیخته محمد غفوری بیداخویدی را به اطلاع عموم می رسانیم . و من در خواب سنگین آن اعلامیه را روزهای بعد دیدم با چشمانی كه به تاری می گرایندخیلی دوست داشتنی بودی محمد! چه زود برای دیدنت دیر شد..