بیماری وجی

همیشه به خواهر هایم  علاقه داشتم و بعداز فوت مادرم علاقه ام به

خاله ها و خواهرهایم بیشتر و بیشترشد.وجیهه خانم خیلی عزیز بود و

بعداز سکته مغزی و عمل قلبش خیلی مراقبش بودم ولی بیماری

مشکوک به سرطان و لاغری بیش از حدم باعث شده بود که کمترجلوش

آفتابی شوم تا ازبیماری من بویی نبرد و یا متوجه شده بود و برویش

نیاورده بود یا این که متوجه نشده بود . این اواخر یکی از دخترعموهایم

ازیزد به اوزنگ زده بود و به نحوی خبر داده بود و او تازه از من می پرسید

که موضوع چه بوده و من هم از پاسخ جدی در می رفتم.به هرحال

بعضی از آدمهای بدخواه یا نا آگاه هم این وسط خواسته یا ناخواسته

تفتین میکردند که چرابرادرت کمتر سراغت می آید؟ومن دربرابر گلایه اش

خلع سلاح شده بودم و نمیتوانستم بگویم "خواهر حالم خوب نبوده و

الان هم از نا و رمق رفته ام........"باید باعاطفه و بوسیدن وشوخیهای

کودکانه ام که درپیری هم بامن است اورا سر کار میگذاشتم.خواهرم روز

بروز بیمار تر می شد و هم حافظه جدیدش مشکل داشت،هم کلامش و

هم بعضا توهم و..........تا این که اظهاربیماریش مرابه خانه اش کشانید.

حالش خوب نبود و من هم از سه طبقه خانه بدون آسانسور نمیتوانستم

بالا ببرم و به خانه ام بیارمش.یک روز اسمارافرستادم و کمی با او

سودوکو کارکرد  ویک روز بهش سرزدم . پرستارش که باهم مشکل

داشتند به مرخصی رفته بود و پیشنهاد دادم دخترخاله مشهدی

(دخترخوانده خاله) راخبردهد تا مدتی بیاید و باهم باشند.اوخودش نیامد

ولی دخترش زهره خانم آمد تا........آن روز لعنتی

 

/ 0 نظر / 26 بازدید