همسرم وبیماری من

این را شاید قبلاً هم گفته باشم همسرم فردی به تمام معنا

ایثارگر و دلسوز و همراه و بی شیله پیله هست،هر چند خودش

جاهایی گفته که من با تدبیر شوهرم را در دستم دارم! و اگر زنی چنین ادعایی را نداشته باشد زن نیست.

به هرحال اوایل که همسرمن شده بود در کمیته شاغل شدم و شب و روز نداشتم.بعد رئیس آموزش و پرورش شدم و کله سحر میرفتم تا آخر شب و بعضاً از طرف گروهکها تهدید هم می شدم و هرگاه کسی زنگ خانه ما را میزد( آن روزها اف اف نداشتیم) او خود در را باز میکرد که شوهر عنبرچه اش ترور نشود.تا آمدیم به خود بجنبیم آقا اسامه دنیا آمد و بعد هم اسما و اسما 20 روزه بود که سر از جبهه در آوردم و یکساله بود کهمجروح شدم و سر از بیمارستان در آورده و چلاق شدم!

بانو دراین روزگاران هم زن بود، هم مادربود و هم مرد خانه! و کم کم وابستگی ما به هم بیشتر شد ولی آمادگی او برای پذیرش در رفتن من از جهان کمتر شد.

از وقتی مریض شدم نگرانی زیادی داشت و سعی میکرد تمام تلفنها، حرفهای رمزی و نیز نظرات پزشکان و آزمایشات مرا چک کند؛ مرتب ریز ریز اشک میریخت و مجبور بودم وانمود کنم که ندیده ام گریه اش را و از سوی دیگر لودگی و شوخی من هر از چندی لبخندی بر لبانش بنشاند... .

به هر حال دیدم اگر بدون خبـر او در بیمارستان بستری شوم اوضاع بدتر میشود و در بیمارستان فیروزگر در زمان نمونه برداری حضور داشت ولی  طفلک کنکور ارشد قبول شده بود و باید برای تلمذ به ساری میرفت، بنابراین بسیاری از مراودات پزشکیم را در غیاب و بدون اطلاع او انجام میدادم تا درسش را تعطیل نکند. قرار شد که بیوپسی کلیه در بیمارستان لبافی نژاد انجام شود و او در ساری داشت کلاسش را میرفت.

به محدثه گفتم مرا به بیمارستان ببر و بنشین تا پذیرش من قطعی شود و سپس به خانه برو. و چنین کرد.

در بیمارستان فیروزگر شب را بین بیماران سرطانی و شیمی

درمانی گذراندم و نوجوانی در آن شب مرد و پرستاران اشک

میریختند ولی در بیمارستان لبافی نژاد شب را بین بیماران

دیالیزی بودم و برایم سخت بود به خاطر بوی تعفن و وسواس

نجسی و پاکی . البته شب در اتاقمان بساط ورق بازی بین 4

نفر از بیماران و پرستاران و جوک گفتن برقرار بود و البته ما را شیخ میدانستند و کمی رعایت میکردند.

به هرحال باید می گذشت

وگذشت... .

/ 0 نظر / 15 بازدید