یک سفر پر حاشیه به یزد با درد سر های خودش

بچه ها از این که ایام نوروز را به یزد برویم دلخور بودند و سفر را تکراری میدانستند.

بچه های من با مادرشان یک ساخت و پاختهایی پنهانی به نفع من دارند و مادر به آنها گفته بود که پدرتان از بودن در کنار خانواده اش خصوصاً خواهران و فرزندانشان لذت می برد و آرامش می یابد ؛بنابراین وقتی دیدم همه سفر نوروزی به یزد را اعلام کردند فهمیدم پشت پرده ساخت و پاخت هایی هست .

 

قرارشد اسامه و خانواده اش هم که تا آن سال برای دیدار اساسی به یزد نیامده بودند همراهمان باشند.

همسرم از تهران پشت فرمان قرار گرفت تا من که حال خوشی ندارم رانندگی نکنم .

 گفته بودم که اعصابم خورد شده بود و خوردن کورتون اعصاب من را داخل کارتن کرده بود .

 

درجاده قم از نوع رانندگی همسرم عصبانی شدم و شروع کردم به ایراد گرفتن و در مواردی هم عتاب و خطاب!....

 

همسرم صبورانه با خنده و شوخی از کنار کارهای من میگذشت تا این که در یک آن به خود آمدم و از ایشان عذرخواهی کردم.

 

گفت مرد بد اخلاقی نیستی و سالها اخلاق خوشت را دیده ام و خود را برای تحمل سالها بد اخلاقیت آماده کرده ام.

 کم کم حالم به آرامش نزدیک شد و در مسیر کاشان به اصفهان خودم پشت رل نشستم و تا یزد رانندگی کردم البته برقم دامن مهری خانم و سمانه خانم را هم گرفت که از نگرانی هی زنگ میزدند و سوال میکردند که چرا نرسیدید؟ کجاهستید و .....؟ که آخر با اشتلم من مواجه شده و متاسفانه هنوز هم فراموش نکرده اند!

 

اسامه و خانواده اش هم آمدند و تقریباً هتلهای سنتی یزد را زیر پا گذاشتیم و هر شب رابه نحوی خوش گذراندیم(البته در آستانه بیکاری جدیدم مختصر پس اندازم هم مصرف شد تا بی پول شوم).

 

روز به روز حالم بهتر میشد ولی فقط دو تا مشکل داشتیم یکی این که محمد معین نمیتوانست محبتهای محمدصالح را باور کند و تا به طرفش میرفت واکنش نشان میداد و دیگری این که خانواده یزدی من احساس ناراحتی شان را درک میکردم و از ناراحتی آنها که بخاطرلاغری من بود زجر میکشیدم و مجبور بودم با شوخی و لودگی ناراحتی آنها را کم کنم و وانمود کنم که حالم خوب است.

تقریباً روز های آخر تعطیلات خیلی بهترشده بودم و در راه برگشت سری هم به آقای شعبانزاده زدیم و خانوادگی با او ملاقاتی داشتیم تا اسامه و همسرش هم به او ارادت نسبی پیدا کنند.

/ 1 نظر / 11 بازدید
مسافر غریب

من آرزو دارم یه روزی به یزد بیام و مادر اونی که دوستش دارم با ازدواج من و اون موافقت کنه آخه چرا یزدی ها دوست ندارن از شهر دیگه دختر بگیرن :(