خدای بزرگ باز هم مرا به خانه اش فرا خواند

قبلاَ شاید نوشته باشم. من فکر میکنم هر وقت خدا خیلی به من سختی میرساند بعدش جایزه های معنوی پشت سرهم عطا میکند.بعداز یک سال درگیری بیماری لطفش دوباره شامل حال من شد.

یک روز آقای فیض تماس گرفت و گفت یک کاروان در خرداد ماه

دارم و میخواهم به عنوان مدیر بفرستمت ولی شرطش اینه که

همسرت را هم ببری چون خیلی زحمتت را کشیده. من سالها

قبل دو عدد فیش عمره برای خودم و همسرم ثبت نام کرده بودم و البته به بانو نگفته بودم. بنابراین فیش خودم را به نام دخترم اسماء خانم کردم و به تبع او آقا محمدمعین را هم ثبت نام کردم و کار کاروان را آغاز کردم.
این اولین کاروانی بود که به عنوان مدیر 
برای عمره می بردم و خدا عنایتی کرد و معاونی به من داد که خیلی کم نظیر بود

" آقای لطفی" خودش به تنهایی یک مدیر کاروان همراه و هماهنگ و دوست داشتنی بود.خیلی از کارهای اداری داخل تهران را هم ایشان انجام میداد چون کلاس دانشگاه حج را میرفت و در کنار سازمان هر روز حضور داشت.
اولین مشکل 
ما این بود که یک زائر ما را به دلیل به همراه داشتن مواد مخدر دستگیر کردند.

طرف مهندس بود و به تبع آن همسرش هم نمیتوانست بیاید. خیلی برای من درد آور بود. دلم شکست و با پلیس هم باب بحث را باز کردم که برای دو گرم سخت نگیرید ولی حرفم غیر منطقی بود و بارها به آنها تذکر داده بودیم و گوشنکرده بودند. در اتاق پلیس زوار من با دست چشمش را پوشانده بود تا از من خجالت نکشد و این بیشتر مرا آزار میداد ولی به هرحال کاری از دستمان بر نمی آمد و بدون او به جده پروازکردیم.
در فرودگاه جده مامورین عربستان با انگشت نگاری زوار را

معطل میکردند و آنها که از سالن خارج شده بودند گرمای زیادی

را تحمل میکردند. به هرحال به سوی مدینه براه افتادیم و بین راه

ناهاری و یک اتوبوس خراب بین زوارمان فاصله انداخت و اتوبوس

بعدی هم تصادف کرد (خودم درآن ساکن بودم) و البته مشکلی

پیش نیامد جز معطلی  و با تاخیر به مدینه رسیدیم.

یکی از زوار دستش ضرب دیده بود و مشکوک به شکستن بود و مجبورشدم بلافاصله به بیمارستان ببرمش و در اولین زیارت همراه با زائرین نباشم ولی به هرحال همه کارها به خیر گذشت........

/ 0 نظر / 17 بازدید