سال سخت

درسال 93 بیشترین سفرها به یزد راداشتم.

پدر آقای صدرالساداتی داماد خواهرم فوت شده بودند و به یزد رفته بودم

که طبق معمول جمعه به وجیهه خانم زنگ زدم ولی زهره خانم ظریف

گوشی رابرداشت و گفت حالش خوب نیست. دلشوره گرفته بودم

میدانستم وجیهه همیشه به تلفنم هرجورباشد جواب میدهد. تا عصر

چندبار زنگ زدم و موفق به صحبت نشدم. می گفت خواب است و

بالاخره وقتی به تهران رسیدم فهمیدم سر از بیمارستان در

آورده.دربیمارستان باوجود این که تنفسش خوب نبود و وابسته به

دستگاه بود هروقت حالش را پرسیدم با اشاره اظهار رضایت میکرد.

آخرین ملاقاتی که به هوش بود تقریبا فامیلهای نزدیک همه جمع شده

بودند و حتی کسی که بااوقهربود هم آمده بود . وقتی در بخش مراقبت

ویژه رفتم سراغش چشمان روشن و زیبایش برق میزد. برقی از رضایت و

من احساس کردم جلوه هایی از سر منزل مقصود رادیده و .......همین

هم بود.

 

صبح آن روز که زنگ زدم.بیمارستان گفتند تمام کرده و به نظر من

سرانجام خوشی داشت و از بنددنیا نجات پیدا کرد. خوشبختانه با تصمیم

زیبا و عاقلانه دکتر احمدرضا برادرزاده ام مشکل نگرانی محل تدفین و

قبرش هم حل شد و او آرام گرفت تا ما آرام نباشیم و درفراقش اشک

بریزیم.ایام وسالهای پایانی راخیلی سخت گذرانده بود وواقعا راحت شد

خدارحمتش کند.

/ 0 نظر / 14 بازدید