اولین سفر به فردوس

وقتی ازدواج کردم خیلی سرم باد انقلابی بودن داشت. شبانه روز درگیر کارهای آموزش و پرورش و مدتی هم کمیته و.....بودم.

اصلاً به فکرم خطور نکرد که ضرورت دارد خانواده همسرم را به یزد ببرم و این شهر زیبا و دوست داشتنی را به آنها نشان بدهم؛

(((یکی دو دفعه رفته بودم ازحاج خلیفه برای آنها شیرینی بگیرم و با شاگردانی مواجه شده بودم که بی ادبانه با مشتریان برخورد میکنند(در حالی که در زمان حیات پدرم با مغازه حاج خلیفه حساب دفتری داشتند و با یک تلفن انواع شیرینی به آدرس شهرستانها برای اقواممان پست میشد و وجوهش ماهها بعد پرداخت میشد،البته الان خیلی نظم و رفتارخوبی بر فروشگاه حاکم شده هر چند نه من کسی را آنجا می شناسم و نه آنها مرا می شناسند و خریدم را سفارشی با شیرینی سنتی ردیف میکنم)در مورد حلواارده هم مغازه "آقا محمدامام" که در کوچه فرعی میدان  خان واقع بود همین حالت را داشت و شخص آقا محمد به خوبی مرا می شناخت. در زمستان تقریباً هر روز پالوده میگرفتم و هنوز مزه حلوا ارده هایش را حس میکنم و مشابه آن را ندیده ام ولی بعداز انقلاب موفق نشدم حلواارده برای خانواده همسرم بگیرم و هر وقت مراجعه کردم میگفت همه را به جبهه فرستادیم ...... به هرحال مجبورشده بودم حلواارده را از زیر بازار کاشیگری بگیرم که درجه 2 بود(بعدها آب حیات مشهور شد) و شیرینی را هم از باغشاهی میگرفتم که باخانواده خواهرم آشنایی داشت و نسبتی هم با کلفتشان.........)))

به دلایل فوق میتوان نارضایتی مادران همسرم و خودم از این وصلت تحمیلی به خانواده ها را هم اضافه کنم! و نیز شهادت برادر همسرم مجتبی در سال 61 که  خانواده آنها را در فضایی غمزده فرو برد و پس از آن هم مجروح شدن خودم و.......

تا این که سالها پس از فوت پدر و مادرم در نوروز 89 آنها را به یزد بردم و درمنزل نوه  خواهرم مستقرشدیم (بدلیل خودمونی بودن من با سمانه و مادرش و مادرمادرش که خواهر بزرگه من هستند).

حالا نوروز 91 بود و به فردوس دعوت شدیم تا میهمان خانواده پدر دامادمان بشویم.

راستش از مرحوم آقای معراجی،پدر دامادمان، و نیز برادرهای دامادم خوشم می آید. روحیات و رفتار و لباس پوشیدن پدر دامادمان من را به یاد دوستان پدرم و بزرگان محله مان دریزد مثل حاج غلامحسین روحانیان و حاج محمود قمی می انداخت.
به هرحال وقتی شنیدم جناب حجه الاسلام حاج آقا مهدی معراجی، برادر دامادمان، اصرار به سفر ما به "فردوس" دارند و برای برادرشان استدلالی آورده بودند(خطر از دست رفتن مادر یا پدر و این که اولین سفر ما به مناسبت عزاداری به فردوس انجام شود )تصمیم به رفتن به فردوس گرفتیم.
نوروز سال 91 بود و چند روزی را در یزد ماندیم و دیدار با فامیل و صله رحم (روح الله در یزد دانشجو بود و طبقه زیرین منزل خواهرزاده ام مهری خانم مستقرشده بود و این هم  کار ما را راحت تر میکرد) و......

بالاخره اواسط تعطیلات عید از طریق طبس به فردوس رفتیم. و سه چهار روزی را  در این شهر زیبا و مأمن مؤمنین (البته شهر اسلامیه) گذراندیم.

سری به آب گرم، منطقه ییلاقی و مرغداری زدیم و دیدارهای خانوادگی خوبی انجام شد. البته درکنار "محمد معین 4ماهه"بودن هم برای من خیلی شیرین بود.

عصر روز 13 فروردین برای برگشتن به تهران براه افتادیم و درختانی را درمسیر  روستاها دیدیم که به هم پیچیده بودند و جناب محدثه خانم با درختان عکس گرفتند تا بجای سبزه ،درخت گره زده باشند!

مسیر برگشت با باران همراه شد و خیلی سخت گذشت؛فکر میکنم ساعت حدود 12 بود که به طبس رسیدیم و میخواستیم شب را در طبس بمانیم که نشد و در حالی  که خواب آلود بودم تا یزد رانندگی کردم و نیمه شب یا دم دمهای صبح تصمیم گرفتیم که به جای سفر مستقیم به تهران باز هم در یزد بمانیم و استراحت کنیم و ....... چنین شد.
فردای آن روز به تهران رسیدیم.
راستش این سفر از مفید ترین سفرهای ما به شهرستان بود چون آخرین دیدار
با پدر دامادم بود ؛ و خدایشان رحمت کناد.

/ 0 نظر / 12 بازدید