آن سفر سخت به نجف

قبلاً گفته بودم که از حضرت امام حسین(ع) یک سفرسخت برای کربلا خواسته بودم و شد!
در اولین وهله گویا به دلیل اینکه روحانی کاروان مدارکش تکمیل نبود مجبور شدیم از طریق شلمچه برویم.(کاروانهایی که دیرتر مدارکشان تکمیل میشد را از طریق شلمچه می فرستادند)....
مسیر شلمچه بسیار دورتر،خسته کننده تر و گرمتر است.
در روز و ساعت موعود در ترمینال آزادی حاضر بودیم ولی ماشین حاضر نبود.حداقل 3 ساعت طول کشید تا خودرو آماده شود. تا خرمشهر و شلمچه را به هرسختی ای که بود رفتیم و گذشتیم. ورودمان به خاک عراق هم راحت بود ولی به هر حال صبحانه را مجبورشدیم خارج از سیستم تهیه کنیم. چند کیلومتری وارد خاک عراق نشده بودیم که کولر خودروی عراقی از کار افتاد.
 گرما بیداد میکرد و شیشه ها باز نمیشد و خودرویی برای تعویض نبود. آبِ خوردن را مسافرین بر سر و صورتشان میریختند و آب خوردن هم تمام شد.
خانمی که تنها بود برخورد جلفی با کمک راننده داشت و بر اعصاب خردکنی ما می افزود.دقایقی را به انتهای اتوبوس رفتم تاببینم چه میگوید.
بالاخره در کنار راه نوشابه ای تهیه شد و به مسافرین تحویل گردید.
 تا نجف تعدادی از زوار حالشان به هم خورد و به علت اسکورت و مسایل امنیتی مجبور بودیم مشکل را تحمل کنیم و به راه ادامه دهیم.
وارد نجف که شدیم هتلمان دور بود؛ از حرم و اتاقها آدم شماری شده و غیر قابل انعطاف،خانمی که گفتم تنها بود اتاق تکی میخواست و ول کن هم نبود، همسر یکی از دوستانم که با مادرش آمده بود هم اتاق جدا میخواستند و نمیشد زن و شوهرها را جدا کنیم تا به ایشان بپردازیم! اصرار بر رفع مشکل اتاقها باعث شد سراغ مدیرهتل برویم و او قسم خورد که مسئول حج و زیارت از من برای خودش اتاق خواسته و نداشتم که بدهم! گفتم مگر خبرخاصی است که هتل اینقدر شلوغ است؟ متوجه شدم که در کربلابه حرم با آرپی جی حمله شده و زائرین روزهای قبل را به کربلا نبرده اند و راه کربلا را بسته اند و معلوم نیست کی بازشود!
حالا دیگر قضیه قوز بالا قوز شده بود.
هر روز زوار خبر میگرفتند که کی راه کربلا باز میشود و خبری نداشتیم.به جای یک بار ،دو بار بردمشان مسجد سهله و دوبار هم مسجد کوفه و برنامه شان را پر میکردم اما همه خسته و زخم خورده شده بودند و بر سر من غر میزدند و اعصاب خرد میکردند.
 مدیر کاروان باید سکوت کند تا زوار امام را نیازارد.
کولر خودرو را درست کرده بودند و با هر بدبختی که بود این 7 روز را با فحش و دردسر تحمل فرمودیم .
زوار نمیدانستند اصلاً اختیارات و امکانات مدیر کاروان چیست؟
یک ایرانی مقیم آمریکا مدعی بود که می خواهد در آمریکا شبکه تلویزیونی برای امام حسین(ع)راه بیندازد و دو نفر فیلمبردار ازصدا و سیمای ایران هم مرخصی گرفته و همراه او بودند. این مرد یک لات به تمام معنی و بی ادب بود و مرتب ادعا میکرد که اگر من جای تو بودم خشتک آنها(مسئولین حج و زیارت و عراقیها)را بر سرشان می کشیدم؛حالی اش کردم که من اهل امور خشتکی نیستم . بعداً همکارانش از من عذرخواهی کردند و خیلی سریع ساکتشان کردم که او از عذرخواهی بویی نبرد و بعداً بلایی سر اینها نیاورد یا از پولشان کم نگذارد.به هرحال 7 روز تمام شد و باید بر میگشتیم.
 از دفترحج و زیارت گفتند امکان دارد فردا راه باز شود و اگر تمام زوارتان نامه ای را امضاکنند که حاضریم هزینه اضافی را بپردازیم و بمانید و راه باز شود ممکن است به کربلا هم بروید، اما شرط اصلی رضایت تمامی مسافرین است...
نامه ای رانوشتند و همه امضا کردند.
 یک یا چندخانم زیر گوش من گفتند که ما راضی به ماندن نیستیم و با زور و رودربایستی از ما امضاگرفته اند! با این حساب به دفترحج و زیارت موضوع را گفتم و آنها هم اجازه ماندن را ندادند و اگر هم مانده بودیم تا دو،سه روز بعد که راه باز نمیشد و نشد اما، همین داستان هم آقای از آمریکا برگشته را معترض کرد و به صف مخالفین انداخت ولی برای این که به خانمها جسارتی نکنند به آنها نمی گفتم اصل قضیه چیست... .
روز موعود در بازگشت دوباره از شهر که بیرون آمدیم کولرخودرو از کار افتاد! با بیچارگی ولی کمتر از مسیر رفت تا مرز شلمچه رسیدیم.
 از مرز خارج شدیم.
همه کاروانها خودرویشان آماده بود جز کاروان ما!
مردم مجبور بودند در گرما سرگردان باشند و به من فحش بدهند؛بالاخره یک خودروی قراضه رسید و سوارشدیم و براه افتادیم. راننده گفت من ساعت کارم یکساعت برای پلیس راه کم دارد و باید یک ساعتی معطل شویم ! گفتم ما را به شهر ببر و آنجا معطل میشویم. در ورودی خرمشهر در اولین دست انداز کولر خودرویش از کار افتاد!
کنار جاده مشغول درست کردن ماشین شد و مسافرین از ماشین خارج شدند.در این جریان ظاهراً چند تن از بانوان به او فحشی داده بودند و ناراحتش کرده بودند!
بالاخره ماشین براه افتاد و باز کولر از کار افتاد! ولی دیگر شب شده بود و ما را به اهواز رسانید وارد ترمینال شد و گفت من شما را به تهران نمی برم چون ماشین خراب است و مسافرین هم به من فحش داده اند!
چه میشد کرد؟ مسئول تهیه ماشین در ترمینال را پیدا کردم،گفت پل راه آهن خرم آباد شکسته و همه اتوبوسها رفته اند تا مسافرین قطار را جابجاکنند؛ بنابراین باید شب را بخوابید تا فردا صبح ببینیم چه میکنیم؟
باهم به سمت چند زائرسرا به راه افتادیم و راهمان ندادند.
 برگشتم ترمینال و شامی برای زوار تهیه کردم تا لااقل سیر باشند.نیروی انتظامی آمد و اصرار داشت که محل استراحتتان را به کنار درب ورودی ترمینال بیاورید تا هم نگهبانان ترمینال و هم گشتی های ما مراقب شما باشند که اموالتان را دزد نبرد. زوار خسته و عصبانی گفتند شما موظفید از ما همین جا مراقبت کنید! مسئول گشت هم که ظاهراً سرهنگ و جانباز بود از زورگویی مسافرین عصبانی شد و تا حد کتک کاری داشت قضیه پیش می رفت که به هرشکلی که بود قضیه فیصله یافت.
شام هایشان را خوردند و داشتند میخوابیدند که یک اتوبوس آمد و گفت حاضرم شما را ببرم. خوب هزینه را باید مسئول ترمینال میداد،تلفنی خبرش کردم و با راننده صحبت کرد و 50هزار تومان هم ازمن گرفتند و براه افتادیم(در این سفر فکر کنم حدود500 هزار تومان از جیب خرج کردم که نصف آن را آقای اصغریان مسئول آژانس و نصف دیگر را من تحمل کردیم)صبحانه هم به ما نداده بودند چون شب به موقع به رستوران طرف قرارداد حج و زیارت نرسیده بودیم.
 به هر حال نزدیکیهای اراک صبحانه ای هم به زوار دادم و در رستوران مهتاب جاده قم زوار میخواستند آبی به سر و صورتشان بزنند که در این مورد برای سوارشدن اتوبوس معطل کردند و راننده اتوبوس صدایش درآمد و میخواست دبه کند و ما را به جای ترمینال آزادی در ترمینال جنوب از اتوبوس پیاده کند.
فهمیدم در این فاصله ظاهراً برایش مسافر جورکرده بودند و به او خبرداده اند. داد و بیداد میکرد که به من گفته بودند"مسافرین این کاروان شوم هستند،بین آنها زن حائض وجود دارد (راننده ها معتقدند زن حائض و یا مردی که غسل بر او واجب است موجب بروز مشکل در خودرو و فرآیند سفر می شود)و....کاش قلم پایم شکسته بود و شما را سوار نکرده بودم"...
دیگرعصبانی شده بودم! شروع کردم سر او داد و بیدادکردن که: اگرفکر میکنی با سر و صدا میتوانی زیر قراردادت بزنی کور خواندی و...
بالاخره ساکتش کردم.
در راه قم-تهران دیدم دوست عزیزم "محمد مهاجری" که خانم و پسرش همراه من بودند پیامک زد که "شنیده ام مثل علی (ع) مظلوم واقع شده ای" کمی خندیدم و فهمیدم بالاخره یکی هست که بفهمد بر سر من چه میرود. بالاخره مسافرین را در ترمینال پیاده کردم و بدون تشکر و خداحافظی به خانه شان رفتند تا من بعد از این از امام معصوم درخواست سفر سخت نکنم!

/ 0 نظر / 13 بازدید