سفری باخاطره شاد و خطرناک

کم کم به زمان عروسی محدثه ام نزدیک می شدیم و از گوشه

وکنارباید وسایلی تهیه می شد بنابراین قرارشد سری به "بانه "

بزنیم.

پولی قرض و قوله کردم و بادوست دوست داشتنیم آقای عباس

آبادی که ساکن سنندج هستند و باایشان هماهنگ کرده بودیم

که اول به سنندج برویم و مزاحم ایشان باشیم و سپس از آنجا

به بانه برویم.

نزدیکیهای سنندج که رسیدیم با آقای عباس آبادی تماس گرفتم

تاببینم قرارمان رافراموش نکرده باشند امادرهمین حال خبری به

من دادند که هنوز پس ازگذشت ماهها این خبر آزارم میدهد.

دخترجوان،دکترای ارزشمند و متخصصشان ازدنیا رفته بود. بدون

بیماری و سابقه قبلی.ودرتهران خاکسپاری شده بود. خیلی

ناراحت شدم و هنوزهم نتوانسته ام بادرددل این برادردوست

داشتنیم کناربیایم.

به هرحال مستقیم به بانه رفتیم و باهماهنگی که خود آقای

عباس آبادی کرده بودند درخانه معلم مستقرشدیم.رئیس آموزش

و پرورش آنجاهم خیلی لطف کرد و دوسه روزی رادرآنجاماندیم.

دربرگشت متوجه شدیم که راه معمول رسیدن به بانه

مسیرزنجان است و بنابراین به سوی تهران براه افتادیم .

دوحادثه یکی شیرین و یکی عجیب برایمان اتفاق افتاد. اول این

که درشهر کامیاران دنبال آدرس خروجی شهربودیم وشهروندی

که برای راهنمایی ازش سوال کردیم گفت"ورق،ماهواره،ویسکی

، آبجو و.......هم داریم"من که تعجب کرده بودم از این که این

مخلوق خدا می بیند سرووضع و پوشش  مانشانگر مذهبی بودن

ماست چطوراست که چنین پیشنهادی میکند؟ شوخیم گل کرد

و گفتم "عرق سگی" هم داری؟ گفت بله آن هم داریم به

هرحال باخنده از اوجداشدیم و بهانه ای به دستمان افتاده بود

که بتوانیم بگوییم و بخندیم(نیمه های شب بود) وباخودفکر

میکردم که حتما افراد مشابه ماازاو خرید کرده اند که به خرید

ماامیدواربود......

حادثه دوم این بود که دربین راه شام میل فرمودیم و صاحب

رستوران مسیر فرعی "قیدار" رابه ما پیشنهاد کردو گفت

سریعتراست ولی بین راه اصلا نایستید! ماهم مسیر قیداررا

انتخاب کردیم و براه افتادیم نزدیک های قیدار بودیم که پلیس

جلوی ماراگرفت و تازه به ماگوشزد کرد که کارخطرناکی کرده اید

وکسی باهمراه داشتن خانواده ازاین راه نمی آید........

/ 0 نظر / 14 بازدید