اولین بیکاری اساسی

از شرکتهایی که کارمیکردم  یکی پس از دیگری بیرون می آمدم.

اولی که هولدینگ بود راوقتی رها کردم منطق حکم میکرد که

دربقیه هم نباشم .

بعضی موارد راخودم مصر بودم که نباشم و تعدادی از آنهاراهم

خودهولدینگ یاشرکتها قاعدتا باید افرادی همراه با خودشان را

جایگزین میکردند.

تااینجا یک مشکل مالی ممکن بود برایم پیش بیاید که چون

زندگی رابر مبنای درآمدهای اضافی تنظیم کرده بودم مثلا

بدهکاری هم بالا آورده بودم و قاعدتا باید تق کارم در می آمد

ولی دراین مورد امکاناتی ردیف کرده بودم که بافروش آنها

مشکلات احتمالی راحل کنم.ولی مشکل اصلی این بود که یک

مرد نمیتواند درخانه بنشیند . آدم فکر میکند درایام بیکاری سری

به دوستانش میزند درحالی که دوستان هرکدام بدبختیهای

خودشان رادارند و سرشان به کارخودشان گرم است.

روحیات من هم طوری بود که خیلیها نمیتوانستند کار پایین

دستی به من پیشنهاد کنند و کارهای بالاترهم یا نداشتند

یازورشان به بالا دستیهایشان نمی رسید.

من هم اصولا اهل ملاحظه هستم و جز "احمد" که ازدوستان

گرمابه و گلستان هست از کس دیگری به طور جدی تقاضای کار

نکردم.او هم دست و بالش بسته بود ولی تقریبا شب و روز پیگیر

کاربود. شاید بیش از همیشه در آن ایام سرگرم فیس بوک بودم!

شبهاتانیمه شب رابا فیس بوک سرگرم بودم و روزهاراهم می

خوابیدم و بعضی از امورخانه راسامان میدادم و تاحدی هم پیگیر

امور سهام خورد و ریزم دربورس بودم(هنوز هم خیلی از سهام

کم ارزش دارم که نمیدانم چیست و کجاست؟).

دراین موقعیت متوجه شدم که بانوی گرانقدرهم از خانه نشینی

ماچندان رضایتی ندارند هرچند خودشان هم خانه نشین

نبودند.......

به هرحال دوسه ماهی گذشت تا به عنوان مشاور رییس هیات

مدیره یک شرکت دیگر از مجموعه های نیمه دولتی مشغول به

کارشدم و نصف روزی هم به اصرار دوستان دوباره در دانشکده

درس گرفتم و کاش نمیگرفتم.

/ 0 نظر / 11 بازدید