طلبیده نشدن!

تمام سفرهایی که به عتبات داشتم هرکدام برای خودشان تاریخچه ای

دارند اما این موضوع هم برایم قطعی است که اگراز آنطرف آدم دعوت

نشده باشد نمیتواند خدمت برسد.

یک مورد از آنها وقتی بود که تمام کارهارابرای رفتن انجام داده بودم و

برادرم به رحمت خدارفت و نتوانستم بروم.

موردبعدی که تعریف میکنم هم جالب است و هم درد آور.

آقای "عبدالعظیم فریدون"ازدوستان دوران کمیته و آموزش و پرورش آژانس

حج داشت و من نمیدانستم درست به یادندارم فقط میدانم که یک دفعه

به من گفت بیا یک کاروان ازآژانس من راهم ببر. رفتم و تمام کارها انجام

شد. اتفاقا مسافرین هم حداقل 21 مرد فرهنگی و معلم همراهشان

بودند چنین کاروانی شیرین و دلنشین و راحت است.

دوروزقبل ازحرکت پاسپورتهارابه من تحویل دادند که دردودسته بسته

بندی شده بود و مسئول پیگیری کارهای آژانس دورهربسته را کش

انداخته بود ولی گذرنامه خودم راجدا(مثلا برای احترام)بین این دوبسته

قرارداده بود و آنهاراداخل کیف اداری گذاشتم و به خانه بردم. بعدا

پاسپورتهاراازداخل کیف اداری برداشته و هردوبسته راداخل کیف

مسافرتم گذاشتم و حرکت کردیم. نیمه های شب به مهران رسیدیم و

صبحانه مسافرین رادادم . بعداز صبحانه معمولا باید گذرنامه ها تقسیم

میشد وقتی گذرنامه هارابه صاحبانشان دادم متوجه شدم گذرنامه خودم

نیست!!!!؟تمام کیف و ساک راگشتم و نبود.چاره ای نبود مسافرین

راتالب مرزرساندم و هماهنگ کردم تا مداح کاروان رابه عنوان مدیر معرفی

کردند و باتهران که تماس گرفتم مشخص شد گذرنامه خودم چون

جدابوده ازمیان دوبسته گذرنامه ها به داخل کیف اداری افتاده و درتهران

مانده است. خیلی ناراحت شدم فکرکردم مغضوب امامان قرارگرفته ام

بادلی شکسته تاکسی گرفتم و به ایلام آمدم.کارت شناسایی نداشتم و

به خانه معلم که رفتم اتاقی به من ندادند که نداریم. عصبانی شدم و

باوزارتخانه تماس گرفتم. اتفاقا هنوزچندنفرازکارمندان روابط عمومی از

کارمندان قدیمی خودم بودند. طولی نکشید که سوئیت وزیر رادراختیارم

قراردادند ولی من لج کردم و گفتم اصلا نمیخواهم درخانه معلم

بمانم!آقای زارعی از دبیران خوب ریاضی ایلام ازدوستان و همکاران من

درپاکستان بود پیدایش کردم و به دنبالم آمد . به خانه شان رفتم تا

خاطرات گذشته زنده شود.محمدمهدی بزرگ شده بود ومن رانمی

شناخت ولی دخترانش من رابه یادداشتند.به هرحال فردای آن روزبه

تهران برگشتم. دراین فاصله آقای فریدون به همکارش گفته بود بلافاصله

کاروان بعدی رابه آیت اللهی بده تاببرد و همین کارراهم کرد. مسافرین از

عراق برگشتند و فکر میکردند من عمدا بهانه آورده ام تابا آنها نروم. مداح

هم آنهارااذیت کرده بود. بخیلی و........

درسفربعدی مداح باز صفر کیلومتربود ولی درنجف فهمیدم که معتاد به

دود شیره تریاک است!یاحضرت عباس .مشکلش از آنجا آغازشده بود که

پدرش بستری بود و تریاکی و اوباید تریاک رابرلب پدر میگذاشت تابکشد و

بااستنشاق دود خودش هم معتادشده بود. شیره ای بودن یک طرف و

عادت به فحشهای ناموسی هم طرف دیگر کارش بود با شیره ای بودنش

نمیتوانستم کاری داشته باشم ولی طولی نکشید که درمورد عفت

کلامش باهم اختلاف پیدا کردیم!ولی مرد خوبی بود و اولا به علت

واردنبودن به مناسک من رااستاد خودش میدانست و حرف گوش کن بود

و ابایی هم نداشت که به زواربگوید که شاگردی میکند. این نشانگر 

صداقت این رزمنده جانباز بود.شرح زندگیش راگفت و متاثرشدم به او

گفتم به جای فحش ناموش بگو" کریزی"اوهم پذیرفت و کم کم کریزی

راهم "کرازی" میگفت.بعدا که به تهران رسیدیم همسرش(دوهمسرهم

داشت)به من زنگ زد و از این که حرفهای رکیک رااززبان شوهرش انداخته

بودم تشکرکرد........تاسال پیش پیامکهای ما رد وبدل میشد وهرازچندی

این مداح رااحوالپرسی میکردم اما یک بارکه زنگ زدم همسرش گوشی

رابرداشت ووقتی سراغش راگرفتم گفت" پیش خداست"معلوم شد که

اعتیادراهم ترک کرده بود،سفرهای مختلفی هم برای زیارات رفته بود و

روحش به خداپیوسته بود. خدایش بیامرزاد

/ 0 نظر / 9 بازدید