داستان یک بیماری تا مرگ(محمدغفوری)

تابستان 93 بود که خانم دوست دوست داشتنیم آقای غفوری به

همسرم گفته بودند که غفوری احتمالا تومور هیپوفیز دارد و یکی باید

کمکش کند تاعمل کند.باغفوری صحبت کردم و بالاخره برای معالجه به

تهران آمد.قبلا درسال گذشته سفری به یزد رفته بودم و از ناراحتی دید

چشم می نالید و دررانندگی مشکل داشت و بااین وجود رانندگی

میکرد.بعدا برای معاینه چشم برای تمدید گوهینامه رانندگی رفته بود و

دکتر تاییدش نکرده بود که شبکیه چشمت مشکل دارد.

دراثر به هم خوردن تعادلش به نوه عمویم که متخصص مغز و اعصاب

است مراجعه کرده بود و تشخیص مینر گوش بود ولی در اسکن متوجه

شده بودند که هیپوفیز  هم بزرگ شده و باید حتما عمل می شد.

آدرس چند پذشک یزدی و غیریزدی را گرفته بود و به تهران آمد.

سراغ دگتر عرب خردمند رفتیم . مدارک رادید و تایید کرد که باید حتما

عمل شود و ضمنا خوب است اگر مایل است دکتر دیگری هم ایشان را

معاینه کند.برای سنجش حوزه دید نامه داد و بالاخره دوباره سراغش

برگشتیم. بازبان بی زبانی گفت غده خیلی بزرگ است و دیر اقدام کرده

اید و مارا سراغ دکتر فیضی فرستاد . دکترخردمند گفت میخواهم بدانم

دکتر عمل از راه بینی راتوصیه میکند یا شکافت جمجمه؟ و ضمنا

اگرخودش بپذیرد عمل کند ارجحیت دارد و استاد من بوده است.

ایام خوبی بود با محمد ازاین دکتر سراغ آن دکتر میرفتیم و از این

رادیولوژی به آن آزمایشگاه تا این که بالاخره دکتر فیضی گفت من خودم

عمل میکنم و یکی از بیمارستانهای خاتم الانبیا یا بهمن راانتخاب کنید و

بیمارستان بهمن به دلیل نزدیکی به خانه یکی از دوستان انتخاب شد که

کاش نمیشد.دکتر عمل کرد و در آن ایام من درگیر بیماری زونا بودم و به

همین دلیل به محمد نزدیک نمیشدم . عمل اولی موفق بود ولی طولی

نکشید که ترشحات آغاز شد و عمل دوم و سوم و...........چند ماهی

دربیمارستان مارا بین خوف و رجا نگه داشتند. بیچاره شده بودم .ازنگاه

کردن در چشمهای بجه هایش وحشت داشتم. شریک جرم دراین

بیماری بودم. مستاصل شده بودم شبهای سختی راگذراندم و درعین

حال چهره درکمافرورفته و دماغ و جمجمه بارها شکاف خورده محمد را

نمیتوانستم تحمل کنم.بیمارستان اتاق عملش آلوده بود و بیمارما باوجود

هزینه های سرسام آور و خرید داروهای ضد عفونت از بازارهای مختلف

آزاد و غیر آزاد و پرداخت 7 میلیون تومان زیر میزی به جراح(بعید میدانم

درعمل چندان مقصر بوده باشد و مقصر عفونت اتاق عمل بود)

........بالاخره محمدم از دست رفت.بیش از این نمیتوانم درمورد مراسن

تشییع باشوروحرارت یزدیها و .......بنویسم. در یک روززمستانی محمد

رابه خلد برین سپردیم تا غم ازدست داشتنش گاه و بیگاه قلبم رابفشارد

و اشکم راجاری کند

/ 0 نظر / 30 بازدید