یک سفر غیر منتظره!

نوروز 90 برای من داستان جالبی رابوجود آورد.

قبل از عید به بچه ها گفتم میریم یزد.(راستش خیلی یزدرا

دوست دارم البته نمیدانم یزد رابه خاطر خودش دوست دارم ویا

حضور خواهرانم) بچه هاهم صدایشان در آمد که نخیر ازبس به

یزد رفته ایم خسته شده ایم و از این حرفها .

مادرمکرمه بچه ها هم فرمودند که من امسال میخواهم درایام

تعطیلات یک خانه تکانی اساسی داشته باشم و هیچ جا نمی

رویم و بنده هم ازخداخواسته درخانه می ماندم و من بودم و

فیس بوک و اینترنت وتنبلی! بنابراین درشهر تهران ماندیم.

دید و بازدید خانوادگی و چندتن از دوستان و یک زندگی یک

نواخت خانه نشینی!روزهای 7-8 فروردین به بعد صدای اهل بیت

درآمد و غرزدن و اعتراض که این چه وضعشه مادرخانه پوسیدیم

و استدلال بنده که باید از قبل می گفتید تا برنامه ریزی کنم و

حالا آخه کجا برویم و چرابرویم و.......

فکر میکنم دهم فروردین همسر مکرمه فرمودند لااقل مارابرای

ناهار بیرون ببر و پذیرفتم. حدود ساعت 2-3 بادوماشین براه

افتادیم تا فقط برای ناهار بیرون برویم. گفتم بیایید به طرف

فیروزکوه برویم تابین راه سری هم به رستوران بزنیم .فکر کنم

ساعت 5 عصر ناهاری میل کردند و بنده اتمام حجت کردم که

خوب قضیه حله؟برگردیم؟ گفتند برگردیم.

من به سمت شمال براه افتادم و هرچه گفتند کجا میرویم تحویل

نگرفتم. بادوستم رنجبران تماس گرفتم تااگر ویلاهای دانشگاه

شهید بهشتی جادارد یک شب رادرزیر آب بخوابیم و جورشد. به

آنجارفتیم و شب راخوابیدیم. خیلی بهشان خوش گذشت و صبح

هم بیشتر به آنها مزه کرد. گفتم خوب تمام شد مامیهمان یک

شب بودیم و باید برگردیم  قبوله؟همگی تایید فرمودند ولی باز به

سمت شمال ادامه مسیر دادم!

گفتند کجا؟ فرمودم حیف است تا نزدیک دریا آمده ایم و دریا

رانبینیم!تلفنی باشرکت مهر هماهنگ کردم و دیدم ویلای

مدیرانشان درچابکسر خالیست!به سمت چابکسر ادامه مسیر

دادم و دوشب راهم درچابکسر بسربردیم و از مسیر رشت به

تهران آمدیم تا ترافیک روز 13 درمسیر قزوین تاتهران پدرمان رادر

آورد و خسته و خواب آلود نیمه شب باتشک خانه مان ملاقاتی

داشته باشیم.

/ 0 نظر / 7 بازدید