دوباربیوپسی تادرمان کلیه

من به طور طبیعی دربیمارستان بستری نشده بودم و نیمه

بستری نیمه سرپایی بودم لذا پرستاران بخش و رزیدنتها خیلی

سراز کارمن در نمی آوردند. بالاخره دکترفیروزان مرابه اتاق

بیوپسی برد و با بزرگواری خودش درکنار دکتر ومسئول اتاق بااو

همکاری کرد اما!!!!!!!!کلیه ماهم بدجنس بود و از دست پزشکان

در میرفت.

دراین مرحله نمیدانم چرااعصاب نداشتم و برعکس روز نمونه

برداری مغز استخوان که سربسر دکتر میگذاشتم خیلی عبوس و

بد اخم بودم و البته دکترفیروزان هم باهم رودربایستی داریم و

خیلی باشوخیهای من آشنا نبود و بنابراین باحالت سختی

بیوپسی ناموفق بود و با کیسه شن مارادمربه اتاقمان بردند تا

روزبعد اگر کلیه مااز دستشان درنرود به زیر سوزن بکشند.

شب راپسرم بالای سرم بود یابهتربگویم پسرانم بودند که

کارراتقسیم کرده بودند و البته جزئیات راهم به یاد ندارم. فردای

آنروز ملکه درباراز سفر ساری آمده بودند و بااوقات تلخ آمدند

بیمارستان  واشتلم فرمودند که چراپنهان کاری میکنی و به من

نگفتی و........

باز مارابه اتاق عمل بردند ولی با حضور بی بی سرکیف شده

بودم و دربدو ورود شروع کردم به سربسر مسئول بیوپسی

گذاشتن ووقتی پرسید این خانم که پشت درایستاده است

کیست؟ گفتم عیال اولم هست. خیلی کیفورشد و دیدم که از

اخمو بودن روزقبل من بد برداشت کرده بودن و مثلا فکرکرده

بودند از دماغ فیل افتاده و خودم راگرفته ام و حالا که خودمانی

شده بودم هم خودش و هم پرستار همکارش شنگول شده

بودند. به او گفتم دکتر من دوتاداد از دیروز به شما بدهکارم! گفت

چرا؟ گفتم بالاخره باید هنگام بیوپسی داد و بیداد و آخ و اوخی

میفرمودیم.

بالاخره باکمک دکترفیروزان این دفعه توانستند کلیه فرارمرا

دستگیر کنند و نمونه ای گرفتند و  مرااز اتاق بیرون آوردند

درحالیکه کیسه شن بر پشتم بود و دمربر برانکارد خوابیده بودم و

داشتم باعیال که همراهم می آمد شوخی میکردم. همسرم

گفت پسرجان ساکت شو (عده زیادی دربرابر اتاق عمل چشم

نشسته بودند و ماراتماشا میکردند) اینها توراچشم میزنند وکذا

وکذا و......ماکمی خودمان راجمع کردیم.

بالاخره ساعتهادمرخوابیدن سخت بود ولی همراهی عیال و

آمدن پسرانم برای شیفت دلگرم کننده بود و بعدهم باید ساعتها

طاقباز می خوابیدیم و چنین شد. فردای آنروز سونوگرافی انجام

شد و گفتند مرخصی. دراین ساعتها دوستانم آقایان "حسین

فارسی" و "خداوردیان" به ملاقات آمدند و البته دربیمارستان

فیروزگرهم برادردوست داشتنیم " نصرت جواهری پور"

وهمسرشان خجالتمان داده بودند. عروسم هم دربیمارستان

فیروزگرعلیرغم اصرار من آمده بود( این بانوی دوست داشتنی

ازبوی بیمارستان حالش به هم میخورد).......

به هرحال فردای آن روز دکترفیروزان  با تشخیص سندرم نفرتیک

نسخه اش رانوشت که عبارت بود از "کورتون یا پردنیزولون"،

کلسیم و لوزارتان و قرص ضد چربی تادوران درمانی آغازشده

باشد.........

/ 0 نظر / 11 بازدید