تولد محمد معین

بهارسال 90 بود که فهمیدم باید انتظار بکشم یک تولد را.

خانواده من همگی عاشق بچه هستند و خودم شاید عاشق

ترازهمه و حتی برایم کودکان مردم هم خیلی عزیز هستند.

درکوچه و خیابان و اتوبوس و قطار و.......سعی درارتباط با بچه

هادارم . لبخند یک کودک 7-8 ماهه درآغوش پدریا گپ زدن و

کلکل بایک کودک 4-5 ساله همه و همه به من امیدیه زندگی

میدهد.درخانواده من رسم است خبر درراه بودن کودک رااولا زود

نمیدهند و ثانیا به هرکسی هم نمیدهند. نمیدانم این چه قانون

نانوشته ای است که گویا بچه دارشدن  باید تاتولد کودک خیلی

آفتابی نشود. به هرحال قضیه وقتی بیشتر برملاشد که "

اسماء" مجبورشد به علت ضرورت استراحت مطلق درخانه

مابماند و فرصتی بودتا دخترم رابیشتر ببینم و درکنارم باشد. ولی

واقعیت این است که انتظار تاحدی کشنده است و رنج کشیدن

فرزند آدم هم کشنده تر و بالاخره درروز 16 آذر 90 باید کودکی به

دنیا می آمد که به شوخی اورا "دانشجو" نامیده بودم تادرروز

دانشجو به دنیا بیاید.روز موعودفرارسید و کار وزندگی راگذاشتم

تادربیمارستان باشم.دوحادثه جالب درآن روز برایمان ماندگارشد.

یکی این که دربحبوحه انتظار ما و حضور دخترمان دراتاق عمل

بلندگوی بیمارستان مارابه اتاقی فراخواند که قراربود دخترم پس

از دنیا آوردن فرزندش درآن اتاق بستری شود . دلمان هری

فروریخت و نگران شدیم که شاید خبری شده است.وقتی به

اتاق رفتیم دیدیم خواهرم "وجیهه خانم" به بیمارستان آمده و به

آن اتاق هدایتش کرده اند.(خواهرم به علت سکته مغزی درراه

رفتن تعادل خوبی راندارد و آثار ضعیفی از آلزایمرهم دراین بانوی

70ساله مشاهده می شد)........

بالاخره انتظارمان به پایان رسید و نوه ام "محمد معین معراجی"

به دنیا آمد تا نشاط جدیدی رابه خانواده ماتزریق کند. پشت

دراتاق نشسته بودیم و منتظر تادکتراطفال ،نوزاد را معاینه کند.

سرم پایین بود و حواسم به اطراف نبود(البته شیطنت هایم

راکرده بودم و چندعکس ازچهره نگران دامادفلک زده انداخته

بودم) که دیدم یکی به زیر دماغم زد. و انتظارهرچیزی راداشتم

جز این یک مورد! سرم رابالا آوردم دیدم دوست عزیزم

دکتریاریگرروش هست که برای معاینه نوه ام به اتاق نوزادان

میرود شوخیی کرد و رفت و خبرسلامت نوه ام را آورد.

/ 0 نظر / 8 بازدید