وقتی دل آدم به درد می آید

مدتها بود که کارهای پزشکی ما معوق مانده بود. "محمد معین" باید نصف روزی در بیمارستان بستری می شد و یواش بگویم من خودم هم باید به چند متخصص مراجعه میکردم و بانویم نیز(البته باید در بیمارستان بستری شوم تا باز نمونه مغز استخوان بگیرند و بررسی کنند ولی دکترم خارج است و من هم عجله ای ندارم)! و همه کارها مانده بود تا عروسی محدثه به انجام برسد و رسیده بود و گذشت.
اولین کار بستری شدن 
محمد معین بود و متأسفانه بر عکس مقاومت نسبی خودم در برابر درد و غم و غصه اصلاً تحمل گریه بیماری کودکان را ندارم و خصوصاً محمد معین هم تحمل سوزن خوردن در دستش را نداشتم و به همین دلیل به بیمارستان نرفتم تا وقتی که مطمئن شدم کار نصب اینجوکت بچه تمام شده! بعد رفتم و در فاصله کارهایش کمی دق دلم را بر سرمادربزرگش خالی کردم و بعد هم طبق معمول برای جبران اقدام کردم و بانو را بردم رستورانی در پارک چیتگر که فکر نمیکردم چنین جایی وجود داشته باشد.
به هرحال بچه به خانه بازگشت و در کنارش 
آرام گرفتم.

/ 0 نظر / 17 بازدید