بارغم از ناراحتی همسرم

از مسجد که به خانه بر می گشتیم خانمم پرسید صبح شده؟گفتم خوب هواروشن است و صبح شده!من نماز خوانده ام؟ بله!کجا؟ مسجد!کدوم مسجد؟وضو هم گرفتم؟بله!جورابم کجاست؟خیس شده و تو ماشینه!و ......بازهم سوال تکرار می شد. ماالان کجاهستیم؟.......بردمش به خانه تاشاید بادیدن خانه صحنه ها به یادش بیاید و چندان موثر نبود. من و خانواده اش را می شناخت و حتی بردمش سراغ ویلای نیمه ساخته خودش تا ببیند. می پرسید آیا این مال ماست؟ واقعا؟......گریه ام گرفته بود و باید صبوری میکردم. علاقه من به این بانو وصف نکردنیست.جلوی مادرش پرسیدم من کی هستم؟گفت "قلی" هردوخندیدیم ولی مادرش نگران ترشد. نمیدانست که به علت یک اسم مستعار وبلاگی به نام "قلی دوره گرد" خانواده بعضا من را قلی صدا می کنند و می خندند. بالاخره ازمادرخانم سوال کردم تصمیم شما چیست؟ گفتند بر میگردیم به تهران. این تصمیم درستی نبود وباید درمورد تعمیر خانه و حراست و نگهبانیش فکری می شد.به هرحال براه افتادیم. درمسیر برایش آب میوه گرفتم و شکلات که خون به مغزش برسد.از وضعیت پزشکان بیمارستان سوال میکردم خوب تعریف نکردند. کمی مواد قندی بدنش رابه حال آورد ولی سوالهای تکراریش مرا افسرده می کرد و مجبور بودم هربار کامل به او توضیح بدهم تا شاید حواسش سرجایش بیاید. مرزن آبادرا که رد کردیم پلیس پرسید زنجیر چرخ دارید؟ صریحا گفتم خیر و گفت دوربزنید و برگردید و برنگشتیم!تقریبا به زور خواباندمش کمی چرت زد وحافظه اش تاحدکمی برگشت. کم کم بهتر میشد. کندوان را که رد کردیم دیدم حالش نسبتا خوب است و بهتراست به ماشین مامانش برود تا مادراز نگرانی بیرون بیاید وچنین شد.به تهران برگشتیم و بالاخره یکی دوروزی بودیم که دوباره خواستند به کلاردشت بروند تا تعمیر خانه رابه سرانجام برسانند . من نرفتم ولی بانو رفت.

/ 1 نظر / 30 بازدید
محمد جعفر محمدی

با عرض سلام و معذرت فراوان خدمت شما برادر مومن به عنوان یک برادر کوچکتر خدمت شما عرض کنم که نوشتن مطالبی که شر عاً و عرفاً در حریم خصوصی شما هستند در یک وبلاگ و در معرض دیگران قرار دادن کار صحیحی نیست.