آن صبح نگران کننده و بیماری من

از سال 90 با پزشکهای گیاهی و عطارها نشست و برخاست و

رفت و آمدی داشتم و خیلی هم مرا تیغ زدند و دهها بار حجامت

کردم و بادکشهای فراوان و... .

من علاقه شدیدی به یزد دارم. هنوز برایم مشخص نیست

عشقم به خاطر خواهرانم و فرزندانشان هست که با وجود 60

سال سن هنوز برایشان "علی کوچولو" هستم و خیلی به من

محبت میکنند و من هم عاشقانه آنها را دوست دارم یا به آب و

خاک شهر زادگاهم علاقمندم یا هر دو!
در هر فرصتی که به دست 
می آید سری به یزد میزنم هرچند که کمتر در محافل آشکار می شوم و بیشتر در خانه می خوابم و با فامیل دیدار میکنم.

وقتی به یزد میروم از دوستانم آقای غفوری اغلب در جریان قرار

میگیرد و یکی دو مرتبه در سال هم "مهندس محسن

اولیاء" ،"غلامعلی سفید"، "اکبرفرشی" و " اکبراولیا" را ممکن

است ببینم(بیشتر اگر در تعطیلات نوروز به یزد بروم) ... .

به هرحال برای تعطیلات پایان ماه صفر قرار شد به یزد برویم. بلیط قطار گرفتم و شب را در راه بودیم.نیمه شب رسیدیم و بعد از نماز صبح خوابیدم.
بعد از بیدار شدن پاهایم به شدت ورم کرده بود و 
کم کم به دستها و صورتم کشیده شد.
پزشکان مهم 
شهر در دسترس نبودند و داماد خواهرم "دکتر نـادر سعیدی"بیشتر احتمال مشکلات مغزی را می داد و معتقد بود نوه عمویم "دکتر پریسا آیت اللهی" من را معاینه کند.

در این شرایط خودم دوست داشتم بیمار نباشم! و خودم را به

سلامتی بزنم. خواهرانم قبلاً یک برادر را به علت ابتلا به بیماری

سرطان و سکته از دست داده بودند و شدیداً با بیماری من روحیه شان را باخته بودند.
در اینجا لازم است این روش زندگیم را به 
فرزندانم گوشزد کنم که در زندگی سعی کرده ام ناراحتیهایم را به  خانواده منتقل نکنم و اکثر مریضی هایم را یا خانواده ام نفهمیده اند یا در لحظات حساسی متوجه شان کرده ام که بعداً به همسرم گیر ندهند که اگر شما به ما گفته بودی چه میکردیم و چنان می شد... .

به هرحال به همسرم گفتم حضور ما در یـزد باعث دق دل

خواهرانم هست و بیا برگردیم به تهران و بدینسان شبانه شهر

یزد را به مقصد تهران ترک کردیم تا روز 30 صفر را در تهران

باشیم... .

/ 0 نظر / 14 بازدید