زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

باز گشت پرماجرا

گفته بودم که بی بی مروارید مادربزرگ عزیز من

بودند و همیشه با کمر تاشده و دولا دولا راه

رفتن و دندان مصنوعی در لیوان گذاشتن و اکثر

مواقع روزه بودن و برقراری کرسی تا اردیبهشت

و چای نبات و......مشهور بودند.....

در سفر تهران ایشان هم بودند و دربرگشت

داخل یک اتوبوس بودیم.اتوبوسهای مسیر یزد

اون روز ها درقم وگاراژهای مقابل حرم حضرت

معصومه برای نماز و شام می ایستادند و1

ساعت وقت داشتیم والبته قم هم بسیار

کوچک  بود و خلوت ......

شب بازگشت دم حرم ایستادیم برای شام و

نماز و.......همه آمدند جز بی بی

مروارید.....هرکجا میگشتیم نبودند.خدارحمت

کند اخوی محمد آقا ازحرم تااتوبوس را میرفت و

می آمد و......راننده کم کم خلقش تنگ شد که

من راه می افتم ماهم گفتیم پیاده میشویم پسر

مرحوم حجه الاسلام لسان هم توی ماشین بود

ونسبتی هم داشتیم.ایشان هم گفت پس

ماهم پیاده میشویم و......راننده مادرمرده

گیرافتاده بودکه چه کند.دراین حال و هوابودیم

که سروکله مادربزرگ پیداشد.مسافرین دست

میزدند و می گفتن: پیره زن اومد پیره زن

اومد.....

بالاخره ماشین باسلام وصلوات راه افتاد و در

حقیقت تیک آف کرد .ناگهان موحودی حدود 120

سانتیمتری دراز به دراز افتاد کف اتوبوس .....اون

موجودنازنین بنده بودم.....

بالاخره رسیدیم به یزد و صبح 14 فروردین با

تکلیف های نانوشته به مدرسه رفتیم وماکه

نازک نارنجی هم بودیم مورد عتاب آقای

ابوالبقایی قرار گرفتیم ومجبورشدیم ظرف

چندروز مشق رابنویسیم و خوشی های سفراز دل و دماغمان برون آید.....الخ

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
تگ ها :