زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک سفر نوروزی

نوروز کلاس چهارم باز هم با مادر و محمد

آقارفتیم تهران واین دفعه به مذاق بعضی از

اعضای خانواده هم خوش نیامد .درتهران خانه

وجیهه خانم حال و هوای دیگری داشت .وجیهه

خانم حالا بچه ش (حمیدرضا یادکترسید

محمدرضای فعلی)حدود 2 سال داشت وهم

خوشگل بود و هم شیرین.......و حال و هوای

خانه جدید بود....

ولی مشکل این بود که کل کتاب و دفتربرای

تکلیف نوشتن نبرده بودم و مشقهایم نوشته

نشد.البته یک روز که ناهار خانه آقادایی بودیم

باهم رفتیم دفتر 40 برگی راگرانتر ازیزد (دریزد

3.5 ریال بود ولی درتهران 4 ریال )از یک

مغازه دار پیر مرد بدون دندان که هنوز آرواره

هاش توچشممه خریدیم!!!!!ولی کتاب مشترک

بین من و حمیده که خودش هم مشق داشت

دردسر شده بودوهمین باعث شد که تکلیف

نوشته نشود......بالاخره خونه خیلی هارفتیم

مثلا آسید ابوالقاسم عمو وداییزه طاهره رابرای

اولین بار دیدم وبا بچه های آقاسید احمد آیت

اللهی دبیر مشهورشیمی آن زمان بازی کردیم

و.....

هرچه به روز 13 نزدیکتر میشدیم ناراحتی

عجیبی در وجودم پیدا میشد هم ننوشتن

تکالیف سنگین و هم برگشت به یزد وتمام

شدن خوشگذرانی....راستی این راهم بگویم

که در آن دوران تکالیف نوروزی بسیارزیاد و بدون

حساب وزیاد بود و اصلا پلی کپی و پیک نوروزی

واز اینها وجود نداشت  باید تقریبا درس 6 ماه

رادوباره مینوشتیم وحتی بایددرتعطیلات عید

کتاب نویسی میکردیم یعنی دفتر مرتبی رابر

میداشتیم و باجوهر و قلم نی نازک مثل کتاب

درسهای کتاب را می نوشتیم.حالا به کسی

نگیداز بس مشق نوشته ام کناریکی از

انگشتهای دست راستم زایده ای پینه ای شکل

ایجادشده بود...

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها :