زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک سال بزرگترشدم

کلاس چهارم را تمام کردیم یک روز

آمدند و سرزده از همه بچه ها

امتحان گرفتند .معلوم بودازاداره آمده

بودند و .......بعدها فهمیدیم که

گندزدیم و همه خراب کردیم .آقای

فصاحت قدری هم بنده راشماتت

فرمودند اما نمیدانم چرا خیلی

دوستش داشتم و ناراحت نمیشدم 

خوب حق هم داشت البته دیکته

نوشتن باعث شداز آقای احمدی

معلم کلاس چهارم دیگر خوشمان

بیاید . طوری دیکته بالا می داد

(دیکته گفتن رایزدی ها می گویند

بالادادن)که تفاوت حروف مشابه و ه

آخررا می فهمیدیم......و آن سال

هم گذشت......

وارد کلاس پنجم شدم.معلممان

آقایی بود به اسم ابوالبقایی .باتمام

احترامی که نسبت به ایشان قایل

بودم نتوانستم ارتباط عاطفی برقرار

کنم وسال رابا بی میلی و احیانا

اُفت تحصیلی به پایان رساندم.فکر

میکنم در آن سال باتقوی و پیغمبری

همکلاس شدم و این دوستی

درسال بعد هم ادامه یافت.البته

بااحمد آیت اللهی هم همکلاس

بودیم که در سال 12 ماه 14 ماه

باهم قهربودیم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
تگ ها :