زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

خروسی-آقاسید خرکچی

خروسی:

مرد نابینایی بود که در خیابان جارو و بادبزن حصیری می فروخت .ایشان همیشه سیار بود و جار می زد: جارو یکی سی شاهی (یک و نیم ریال) بادبزن 2 تاش 1 ریال .شاید هم قیمت ها بر عکس بود.(جاروهای یزدی از لیفه خرما بود و هست).
زن ها وقتی می خواستند جارو بخرند گره
های رشته ها را می شمردند(خیر و شیر و یاالله) اگر آخرین دسته گره خورده به شیر تمام می شد می گفتند نحس هست و نمی خریدند ولی اگر خیر یا یاالله می آمد آن را به فال نیک می گرفتند و می خریدند.

این فرد نابینا استعداد جالبی در مورد ساعت و زمان داشت وقتی می پرسیدیم ساعت چنده؟ صدای خروس از خودش در می آورد و ساعت راندیده (نابینا بود) به طور دقیق می گفت....


سید خرکچی
:

سیدی بود که با الاغش بار حمل می کرد. خیلی خوشرو بود .همیشه شال سبزی به سرش و در حین راه رفتن با خرش حرف می زد. تکیه کلامش هم این بود: آخر برو.....برو برو و گر نه از جو خبری نیست و.....

در سال 1349 مرحوم شهید منتظر قائم را با آقایان سرعتی و هراتی و احمدیه و مهریزی زاده و ... در ارتباط با تکثیر اعلامیه گرفته بودند و پس از زدن مفصل به تهران اعزام کرده بودند و به فراخور یکی دو سالی زندان بودند.
آقا
سید در خیابان با الاغش گفته بود: آخر برو .....برو برو .....و گر نه ساواکی ها می گیرن و مفصل می زننت . مثل این بچه دبیرستانی ها را که گرفته اند ... .
ازشانس بدش ساواکی ها هم شنیده بودند
و این سید بیچاره را برده بودند و مفصل زده بودند تا با الاغش حرفی را نزند که خوشایند آن ها نباشد.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩