زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

دکتر یواش یواش-حسین شولی و آقای بوقلمه

یواش یواش :

آقای یواش یواش نمک فروش دوره گرد بود.هر کسی به او می رسید می گفت یواش یواش دلم درد می کنه چی بخورم؟ ایشون جوابش این بود: آش بخور شولی بخور و شُلَکی (غذای رقیق) بخور......
دوای همه دردها را
همین الگوی غذایی می دانست.

با مرحوم پدرم به پزشک مراجعه کرده بودیم.پدر برای سر ذوق آوردن دکتر(احتمالاً دکتر رضوی) گفتند:من این مشکلات را دارم؛ البته به دکتر یواش یواش هم مراجعه کرده ام و نتیجه نگرفته ام. آمده ام تا ببینم شما چه تشخیص می دهید.....


حسین شولی
:

دیوانه مشهور یزد بود.از کسانی که عبور و مرور یک محله را مختل می کرد و من فقط یک بار روی لَرد باوردی دیدمش و ترسیدم.البته حدود 50 نفر دورش حلقه زده بودند....


آقای بوقلمه
:

سید ظاهراً متشخصی بود که وسط منبر روحانیان به تناسب مطالبشان بلند می شد و می ایستاد و مستنداتی حتی از زندگی شخصی آنها را مطرح می کرد تا ثابت کند که خودشان اهل عمل به صحبت ها نبوده و احیاناً دروغ می گویند.
ظاهراً چندین نفر را از منبر پایین
کشیده بود.در روضه خوانی منزل آقا رضا زرگر (صنیعی) دیدم روحانی را زیر سوال برد ولی روحانی با تدبیر گفت: ایشان درست می فرمایند و اشکال از بنده است و روضه را توانست اداره کند.
جوان ها معمولاً دوره اش می کردند و او هم
به شوخی یا جدی ازشان کنیاک و ویسکی می خواست......

یک روز همشیره بزرگ با امیر به خانه آمدند و شدیداً ناراحت بودند و متوحش ....فهمیدیم که در راه خانه پدری قدم های بزرگ بر می داشته و امیر هم دنبالش می دویده، سید بوقلمه ناگهان عصایش را جلوی پای ایشان فرود می آورد و تذکر که: بچه قدم هایش به اندازه تو بزرگ نیست و بالاخره بنده خدا را ترسانده بود البته این کارش انصافاً حکیمانه بوده

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸