زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

تابستانهای ده یازده سالگی

حالا دیگه بزرگ شده بودیم و نقش های دیگری در راه رفتن به باقی آباد به ما محول می شد.
مثلاً بستن بار و بندیل و تهیه بخشی از مایحتاج و کمی تا قسمتی حمالی و در همین دوران مثلاً وظیفه تأمین گاری و جا گرفتن داخل اتوبوس را هم باید ایفا می کردیم.....
بعضی تابستان ها هم که با تابنده قدری زودتر می رفتیم خونه عمو آقاجعفرآقا تا پدر و مادر بیایند و من همیشه تا ابد بابت زحمات،خودم را مدیون عزت خانم،خانم عمویم،می دانم.

اما درباقی آباد شیطانی های ما کم کم شکل دیگری می یافت.
اولاً بازی با دخترها کم کم ممنوع می شد و ثانیاً با بچه های خانواده سیگاری جای بازی عصرانه را یافته بودیم.بله حسینیه باقی آباد وسُک سُک......

شاید ساعت ها بازی بی وقفه و کوه رفتن و قهر و آشتی ها و یارکشی های کودکانه......

قبل از ظهر یکی از پاتوق ها مغازه میرزا مهدی قالبی بود.
حدود ساعت 9 گوسفند می کشت و
همه شهری های طالب گوشت می ایستادند و در مورد گوسفند اظهار نظر می کردند:گوشتش شیشک هست یا چپش و بره است یا.....

به هرحال هر کس جایی و مقداری را تعیین می کرد و گوشتش را می گرفت و چوب خطش را علامت می زد و بعد بازی ورق مردانه و تماشای کودکانه......

از دار و درخت و دیوار بالا رفتن و.....

زنبور های مغازه میرزا مهدی من را نمی زدند و هوس کردم مردونه بوزم بگزه(زنبور نیشم بزنه) .
رفتم یک زنبور نیمه جون را روی دستم گذاشتم اون بی معرفت هم گزید گزیدنی سنگین... داد زنان و گریه کنان به خونه رفتم.
غوره روی
محل گزیدگی فشردم تا آروم بگیره......

تو همین سال ها هم بود که عمو حاج میرزا کاظم اولین پسر را پیدا کردند و دخترشان از فرط ناراحتی پذیرفت دختر مادر من بشود.
لحافش را
روی خاک می کشید تا به خانه ما بیاورد و من شاد بودم و مادرش آمدند و با لحافش بردندش.....

یکی دو مورد هم مرگ و میر کودکانه داشتیم ؛ مثل بهین فروغ دختر حاج میرزا کاظم و یا پسر آقای فتح العلومی و من به طور جدی با گریه مردها آشنا شدم.....

زن استاد علی اکبر نجار هم یرقان گرفت و مرد و همچنین زن محمد اکبر مستأجرمان.
چرا؟
بهداشت و نبودن امکانات درمان.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳