زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

گربه ملوس باد آورده

تابنده دیگه درس نمی خوند(ششمش را گرفته بود) و خانم هم کم کم دست از خیاطی کشیده بودند .
اتاق کنجوک خالی شده بود و بعضی وقتا می رفتیم درسی بخونیم. اخوی هم وسط اتاق اون اخوی کش بساه بود و تمرین پرش می کرد ما هم گاهی وقتا می پریدیم.

با تابنده اتحاد توأم با رقابتی داشتیم از یک طرف بازی و شیطنت های شریکی و از طرف دیگه کتک کاری که راستش من تو این زمینه می بردم چون بی محابا مشتها را به طرف طفلک همشیره بزرگتر ول می کردم و خطر آفرین بودم ولی اون سنش بیشتر بود و عاقلتر و ملاحظه می کرد....

یک روز یک گربه بید انجیری ( الوان با مایه سبز و سیاه و....) با دو تا گوشواره از کاموا اومد خونمون.خیلی ملوس بود و .......نرفت.

با تابنده مشغول به گربه داری شده بودیم و مادر هم عصبانی....

شب ها گربه میومد تو اتاق کنجی می خوابید تا.....

اون شب لعنتی خانم گربه را از اتاق
بیرون کردند و در را بستند.
فردای آن روز گربه را مرده یافتیم...... از سرما مرده بود.عزاداری و تشییع جنازه شروع شدو .....کتک
خوردیم.نوش جانمان.....

اخوی ها دو تا جای دنج را تصرف کرده بودند.یکی شان اتاقکی بالای توالت داشت و دیگری انتهای پستوی اتاق نشیمن که با ارتفاع 60-70 متر از اصل پستو قرار داشت را تصرف کرده بود.این یکی با عکس های کیهان بچه ها دور اتاقکش را تزیین کرده بود و کار من و تابنده دیدن عکس ها و دست زدن به وسایلش و احیاناً خرابکاری بود.

اوشان بر مقوا یا تخته سه لایی عکس یک مرد سبیل کلفت را ترسیم فرموده و به صورت ایستاده لباس کهنه پدر را به آن پوشانده بودند و ما که طبق معمول تشریف برده بودیم فضولی مفصل ترسیده بودیم و داد زده بودیم و ابوی هم عصبانی و.......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢