زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

فراشاه

محمدآقا به فراشاه منتقل شده بود. روستایی نزدیک تر به تفت با یک مدرسه ای که معلمینش بیشتر با او دوست به نظر می رسیدند.از همه بیشتر آقای پاکزاد بود که با او دوست بود و تابستان ها هم به باقی آباد می آمد.
یادم نیست معلمین مدرسه صلاح ندانستند چند روز را در فراشاه سرکلاسشان بنشینم یا خودم......ولی این مانع نشد تا وقت و بی وقت به مدرسه سربزنم و حرف های معلمینی را که خیلی دوست داشتم قاطی آنها شوم و حرف هایشان را بشنوم .بیشتر در مورد شاگرد هایشان و ترانه های آن روز بحث می کردند .

داخل خانه محمد آقا چلچله ها تخم گذاشته بودند و جوجه شده بود و من سرگرم تماشای پذیرایی مادرشان بودم که به آنها غذا می داد.

محمد آقا،کلفت پیرزنی گرفته بود که روزانه سری به خانه شان می زد و پخت و پز و شستشو  و نظافت را انجام می داد و کم کم رقیب مادرمان شده بود به طوری که بعدها وقتی برای عروسی محمد آقا به یزد آمد اعتراض کرده بود که چرا با من مشورت نشده و من خودم کسی را برایش درنظر داشتم که روزی فلان قدر گیوه می بافد و درآمد دارد!

افسر خانم (آبجی بزرگه) هم با امی آمد و بزودی امیر همبازی پیدا کرد و یاد گرفت که باید به آب بگوید او!!!!!
جالب این بود که ایشان به درستی هم فرق آب و او را می دانستند طوری که آب حوض شهر را آب می نامیدند و آب حوض فراشاه را او.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱