زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

بقیه 10 سالگی

گفتم که کلاس سوم بودم وبا فلفلی

 شکوفا شدم والبته تو مدرسه هم

گل کردم وکم کم چشم وگوشم واز

شد و چهارتا فحش آبدار هم از

مدرسه یادگرفتم.

 

پسر ماشالله قصاب همکلاسم بود و

میرفتم باچوب خط از اون گوشت

میگرفتم واز سید کاظم قناد هم قند

 و شکر و از علی غلوم نون و از

صادقک پسر اکبر قلیونی هم ماقوتک

 و تو زمستونا چغندرلپو ......از خود

اکبرقلیونی هم گرت ترشک(همان

ترشک) و خروسک(آبنبات جوجه

خروس)

 

سید علی حیدریه پسر آسید جواد

حیدریه هم رفیق ششدانگ بودیم

یک بار از صادق ماقوت((فراورده ای از نشاسته است که باشیره در

زمستانها می خوردیم.وقتی آن

رامی بریدند ویااز ترشبالا(آبکش)

عبورمیدادند وروی یخ میریختندتبدیل

 به پالوده یزدی میشد))خریده بودم

تابرسونم خونه بچه های محل

 هرکدوم یه انگشت ازش خوردند و

کاسه خالی به خونه رسید.

پالوده رااز صمصام می خریدیم زیر

بازارچه مشیری البته حلواارده رااز

 آقا محمد امام از میدان خان البته

حلواتق تقک(فراورده ای از جنس

حلواارده ولی خشک وشکننده که به

 عنوان شیرینی هله هوله مصرف

میشود) راهم از آقامحمد حلوایی....

یکی ازبچه های مدرسه مون

اسمش پنبه پیچ بود یه روز دنبال من

 راه افتاده بودتو راه مدرسه و

باکیسه ای پراز ماش هی به سرم

 میزد تا خرخونی من با دشمنی

 همراه بشه......به یکی از نزدیکان

 که رودرسم حساس بود و هوام

راداشت شکایتش کردم(بامقادیری

گریه)چه بلایی سرش آورده بود

نمیدونم فقط میدونم که همیشه

 بعدازاون پنبه پیچ به من سلام

میکرد......وهمینجوریها امتحان دادیم

 وتابستون شدومیرفتیم یک کلاس

بالاتر......البته احتمالا دوباره سری

به باقی آباد میزنم

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
تگ ها :