زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

جایزه

داستان این است که اون روزها انشای مدارس ابتدایی همین جمله نویسی که نبود.باید تا کلاس سوم و چهارم پدرها انشا را تقریر می کردند و ما می نوشتیم.

موضوع انشا (یک روز برفی بود).......

صبح جمعه بعد از یکی دو روز از برف گذشته به پدر موضوع انشا را گفتم و پدر در حد یکی دو خط تقریر فرمودند و ما نوشتیم و نتوانستیم با نثر سنگین و جا افتاده پدر حال کنیم.لذا عرض کردیم که آقا :شما بلد نیستید انشا بگید .......

آقا خندیدند و گفتند پس خودت بنویس و نوشتیم در حد یک صفحه از ورقه های بزرگ امتحانی اون سالها........

فردای اون روز،آقای فلفلی ما را پای تخته فرا خواند:آیت اللهی انشات را بخون......

کلاس ما با سه در به حیاط بود و آفتابی هم در کلاس بود که خواندن انشای توصیفی را آغازکردم.انشایی که از زیبایی های برف و نور ذرات برف زیر آفتاب نوشته بودم.......انشا تمام شد.....

فلفلی منو به شدت تشویق کرد و دستش را به جیبش برد و خودنویس شخصی خودش را در آورد و به من جایزه داد........

خودنویس اون روزها ارزش مادی زیادی هم داشت و من مست شدم از لطف این معلم پارسی......کسی که دیده بودم سر کلاس قرآن می خواند و پرسیده بودم شما که زردشتی هستید چطور قرآن می خوانید و به من گفته بود ما برای کتاب های آسمانی احترام قایل هستیم........

خدایا در صورت حیات همیشه عزتمندش کن ودر صورت وفات نیز در رحمت خود غرقش کن......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦