زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

درس محبت فلفلی

سرمای کویر در زمستان بعد از غروب آفتاب و صبح ها بیداد می کرد.دست های ما معمولاً از شدت سرما در زمستان ترک می خورد و دستکش هم که همه نداشتند.ولی وجیهه خانم از تهران یک بلوز بافتنی به رنگ قهوه ای با یک پیراهن یقه آهاری و کراوات کشی با یک دستکش که خودش بافته بود به رنگ کرم و نوک انگشتانش به رنگ قرمز برایم ردیف کرده بود و در نوبت های مختلفی یا سوغات آورده بود و یا فرستاده بود.
یک لنگه دستکش من گم شد اون هم داخل مدرسه و هر چه گشتم نبود و پیدا نشد.

صوم سرمای زمستان بیداد می کرد و من باید از دو سه محل می گذشتم تا به مدرسه برسم.داخل کوچه پسکوچه های محله تخت استاد سرم گیج رفت و تقریباً بیهوش شدم.
وقتی به خود آمدم که در منزل یکی از افراد محل،خانم ها دوره ام کرده و قند داغ درست کرده بودند و از روی قیافه تشخیص داده بودند که پسر آمیرزا جواد هستم.

بالاخره ما را راه انداختند به سوی مدرسه.دیر شده بود و همه سر کلاس بودند.یواشکی از کنار دفتر سر خوردم تا آقای جمالان من را نبیند و ندید.

وارد کلاس شدم و منتظر بودم که به رسم معلم های آن زمان اول سیلی ای نوش جان کنم بعد ازم بپرسند چرا دیر آمده ای؟

فلفلی دستکش خودش را به دست های یخ زده ام پوشاند و دستم را روی بخاری کلاس گرفت تا گرم شدم.وقتی دستم به خوبی گرم شد و گوش ها نیز از یخ زدگی افتاد من را به سوی نیمکتم هدایت کرد........
زنگ تفریح لنگه دستکشم را ناظم از دست یکی از بچه ها بیرون آورده بود و به من تحویل داد و گفت حاضری دستکش را به این دانش آموز ببخشی؟ جوابم منفی بود و کاش منفی نبود......

راستی محبت های فلفلی فراموش شدنی نیست.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥