زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

بهرام فلفلی

شاید یکی از بهترین شانسهای من این بود که سال سوم ابتدایی راشاگرد آقای فلفلی شدم.مردی که پیرو آیین زرتشت بود ولی باتمام وجودش برای من زحمت کشید......در تدریس چیزی کم نمیگذاشت که هیچ بیش از توان تلاش میکرد.

من شکوفایی تحصیلی دوره ابتدایی خودرا مدیون این مرد بزرگ میدانم و آرزو دارم آدرسی از او بیابم تا ببینمش و بردستان پر محبتش بوسه بزنم.....

درریاضیات چنان شده بود که وقتی معلمین کلاس ششم از دست دانش آموزانشان عصبانی می شدند من را می بردند تا مسایل راحل کنم و آنگاه که مدرسه حل میشد بگویند از این بچه کلاس سومی خجالت بکشید.

یکبار معلم کلاس ششم مدرسه بعداز حل مسیله به من گفت باید به گوش این محصل تنبل سیلی بزنی....قبلا هم گفته بودم اون روز ها دبستان 6 پایه بود و بچه های کلاس ششم بعضا 18 ساله بودند.....هرکلاس را دوسال خوانده بودند و این دانش آموز که پسر یکی از نانواهای محل بود قدش دوبرابر من بود.طبعا من از کتک خوردن و انتقام هم به شدت میترسیدم.

معلم گفت اگرسیلی نزنی من به تو سیلی میزنم و صندلی زیر پایم گذاشته بودند تا قدم به او برسد و بالاخره آرام دستی به صورتش زدم و بعد خود معلم محکم زدتابه من یادبدهدسیلی زدن را......البته دانش آموز که خودبعدا شاطرنانوایی محلمان شد معذوریت من را به خوبی تشخیص داد و تا آخرین دیدارها هیچکدام به روی یکدیگر نیاوردیم......

باز هم از فلفلی خواهم نوشت.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها :