زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

حال و هوای اون سال از نظر خانوادگی

خوب وجیهه که رفته بود تهرون و محمد آقا هم کم کم از نصر آباد داشت منتقل فراشاه میشد.

امیرمحمد پسر   افسر خانم تازه شیطنتهاش گل کرده بود.زبان زیبایی داشت!!!! و چشم بسته روی دیوارک وسط باغشان چشم بسته می دوید و آدمهارا نیمه جون میکرد....

در همسایگی ما هم پسر عموی جدیدی به دنیا آمده بود به اسم ابوالفضل که حال و هوای خانه مارا هم تحت تاثیر قرارداده بود.....مخصوصا وقتی زبون باز کرده بود و وقت و بی وقت کوبه در خونه مارا میزد که اومدم کل(گل) میخوام و....ما شنگول میشدیم.حالااگربزرگترهااز خواب بیدارشده بودند به ماچه.......

ژیلا هم رفته بود مدرسه و نمره دیکته اش باعث افتخارش شده بود که بماند.....

یک روز ژیلا اومده بود خونه ما و یکی از اخویها سربسرش گذاشت که چرابی حجابی و جواب قشنگش جالب بود که گفت:تو نباید منو نیگاه کنی وبعد ها فهمیدم همچین نظرش ازشرع هم دور نبود.....

ساختمان محمد آقا ساخته میشد و آب انبارزیرزمینیش جالب بود و یک روز دیدیم کارگر نسبتا ثابت آنجا(حسن لکک) ناپدیدشده و صدای آواری هم شنیده شد......حسن افتاده بود داخل آب انبار و سقف ریزش کرده بود ولی حسن آقا سالم مانده بود و خبر پیچید بین همه.......ژیلا اومده بود و بالهجه نزدیک به عقدایی میگفت:حسن لکک کوش.....

مهاجرت دوم از خانواده انجام شده بود و عمو محمود آقا بااهل بیت به تهران آمده بودند تا همبازیهای ماکمتر بشوند....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
تگ ها :