زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

خر آشیخ ا....

پسر خاله مادربزرگم بود و روحانی.اهل صله رحم در حد بوندس لیگا وپیشنماز مسجدی بود که هرروز نیمه شب برای نماز جماعت از در خانه مارد میشد و بعداز نماز  سواربرخرش برمیگشت وما نمیدیدیمش مگر به صورت اتفاقی که رفته باشیم از اصغرروغنگرشیر بگیریم وایشون را سرراه ببینیم.

سالی یک بار بعداز نماز تو راه برگشت از مسجد برای صله رَحم میامد منزل ما بی خبر ......

تق تق تق .کیه؟....آشیخ هستند......

همه به تکاپو می افتادند.یکی باید نون میگرفت.یکی هم شیر مشقهای شب مونده را پس کی بنویسیم؟......رختخواباتون راجمع کنید بچه ها این را مادر می گفت .......هر کسی زیر لب چیزی میگفت وغر میزد......

بیچاره کسی که می خواست از کنارخر آقارد بشه بره مدرسه و جناب خر دمبشون را به صورتش میزدند .........

بیچاره تراز همه تابنده بود که بعداز رفتن پسر خاله باید باجاروخاک انداز میومد و گوله(سرگین) خررا تمیز میکرد......

خدارحمتش کند .کارش یک بود ولی ما نمیفهمیدیم......

فضای جلوی خانه مارامحمد آقا خریده بود تاخانه بسازد(الان در محله مصلی مهدیه است) چرس (شفته) ریخته بودند تا پی را محکم کنند......نیمه شب آشیخ در تاریکی خرش را درست نرانده بود......دست خررفته بوددرشفته وآشیخ خورده بودند زمین.....فکر میکنم آن سال آخرین سال دیدار شیخ از پدرم بود.......

خداهردورارحمت کند

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
تگ ها :