زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

شاگردی پینه دوز

این مطلب را باید چند هفته قبل می زدم ولی یادم رفت.مربوط به حدود 5 سالگیمه که جا افتاده.

یه وقت بچه های همبازی و خواهر برادرای توی خونه من مدرسه ای شده بودند و من اذیت می کردم و از تنهایی غر می زدم!

قدیما رفسنجانی ها خیلی برای کار به یزد مهاجرت می کردند و مشاغل نسبتاً ساده ای داشتند.یکی از این ها محمد صندوق ساز بود که پینه دوز بود.یا به عبارتی تعمیرات کفش می کرد.

مغازه ای داشت زیر بازارچه مشیری خیلی تاریک و خاکی .کنار مغازه اش یک مغازه علافی بود (همیشه بوی علف اسبرس و یونجه بازارچه را گرفته بود) و بعدش هم صمصام پالوده فروش بود و حاج غلامحسین روحانیان......

باهاش صحبت کرده بودند که من به عنوان مثلاً شاگردش برم در مغازه ش و کارکنم. ......بنده خدا درد خودش را داشت پرستار ما هم شده بود.می رفتم در مغازه ش و به قدری حرف می زدم که سرش را می بردم.اون هم از فقر و کسادی بازار درد دل می کرد و بنا هم نبود کاری به ما بدهد وقتی خیلی اصرار می کردم می گفت بیا یک میخ بده به دستم تا بزنم به کفش.......

مستمع آزاد بودیم و بین خانه و محل کسب و کار سرگردون یک روز نزدیکای ظهر اومدم خونه دیدم مادر کلی مهمون زن دارن....یک گونی برداشتم و کفشها را انداختم توش و خاک کشیدم تا در مغازه .......محمد گفت اینا چیه؟ گفتم همه خرابن درستش کن تو مگه از بیکاری و نداری ناراحت نیستی؟
خندید و گفت ببینم کفشا رو. یکی دو تاش را نگاه کرد دید نو و شیک و سالمند .همه را ریخت تو گونی و گفت همین جادرمغازه باش تا بیام.......برد در خونه به مادر تحویل بده تا باعث خندیدن مادر و خانم ها به بنده بشه

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱