زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

گِل کاری

خوب اونوقت ها تو یزد به بنایی می گفتن گِل کاری من هم عاشق بنایی بودم و چک وچونه زدن با بناها.محمدمهدی پوستفروش همسایه مون به من می گفت آقای مهندس از بس سراغ بناها تو خونه شون رفته بودم و فک زده بودم.

بنای خانه ما میرزا علی اصغر راغبیان بود و بعد موندش رفت بالا و استاد کاظم تقوی پدر 3 شهید و شوهر دختر خاله مادر جای اون را گرفت.

ساختمان های یزد اونوقت خشت و گِلی بود و خشت را همون جا سرزمین می مالیدند.

خاک رس را تبدیل به گل می کردند و با پا اون را ورز می دادند (گِل نر) تا آماده خشت مالی شود .قالب چوبی داشتند به اندازه تقریبا 35 در 35 سانتیمتر و ارتفاع 8 سانتیمتر.خشتمال گل را داخل قالب می ریخت و صاف می کرد و بعد دستش را با آب دوباره تر می کرد و روی سطح خشت می مالید تا صاف و پرداخت شود و همان لحظه قالب را از روی خشت برمی داشت و خشت دیگر ....بعداً وقتی تا حدی رطوبت خشت ها کم می شد آنها را بلند می کردند و مثل دومینو کنار هم می ایستادند تا قسمت زیرین هم باد بخورد

کار ما هم تماشای این خشتمالی بود........

محمد آقا می رفت تا خانه بسازد.محوطه جلوی خانه را از شهرداری خریدند و بنایی شروع شد تا محمد آقا خانه بسازد و سرگرمی ما زیادتر شده بود.......تماشای پیشرفت کار و چک و چونه با کارگری به اسم حسن که ما بهش می گفتیم حسن لُکُک و چشم های درشتش به این اسم ملقبش کرده بود.یک بار با سقف آب انبار درحال ساخت سقوط کرد و نزدیک بود انالله را بگوید......دست هایش هم که زخم می شد با ادرار به درمانش می پرداخت.....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠