زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

حرم رضوی

اخوی فرمودند برم حرم.چشم:

خانه خاله ما به نحوی در خیابان تهران یا امام رضای فعلی بود جایی بین فلکه آب و برق حاج حسین دانشور شوهر خاله هم فرمن کارخانه نخریسی بود و این دو پرنده عاشق بچه دار هم نشده بودند ....... به هرحال در اون ایام در پذیرایی سنگ تمام گذاشتند و حرم را در التزام رکاب ایشان رفتیم.

حرم حضرت امام رضا (ع) بین بازار های باریک و تاریک و پر پیچ و خم محاصره شده بود.ایام هم ایام عزاداری محرم یا صفر بود و یکی دو روزی تعطیل.بازارها خاکی بودند و از صحن های بزرگ فعلی خبری نبود.البته مسجد گوهرشاد از سمت خیابان تهران مرز حرم بود و از طرف بست طبرسی هم قبرستان باغ رضوان قرار داشت.در کنار حرم سینی بزرگی با پایه و شمعدان هایی که شمع های نذری مردم در آن قرار می گرفت و روشن می شد......

داخل حرم که تا زمان انقلاب مرد و زن اختلاط هم داشتند شلوغ بود و مرحوم حاج حسین من را سر دوش گرفت و برد تا دست به ضریح برسانم و .........

گفتم بازارهای اطراف حرم بسیار کم عرض و پر پیچ و خم بودند و مغازه های مختلف و بخصوص دوخت و فروش جا نماز هایی از جنس مخمل و تزیین با قیطون و زر دوزی و........

اول خیابان تهران تابلوی ساعت هما چشم نواز بود که مال مرحوم حاج اکبر آقا خطیب زاده بزرگ ترین پسرعموی مادر بود .ایشان ساعت هایی را داده بود تا بر صفحه اش اسم هما(دخترش) نقش بسته و به این اسم به فروش برساند......

مادر جراحی شدند و من هم به ملاقات رفتم.حبیب آقا پسر عموی مادر بسیار بامزه و شوخ طبع بود به دیدن مادر آمد و به قدری شوخی کرد که حد نداشت و بعدش هم گفت دختر عمو جان! شوخی های من به اندازه چند تا آمپول تقویتی مؤثر بود.

و........برگشتیم به تهران و باز گشتیم به یزد.....همین روزها به کلاس سوم خواهم رفت.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩