زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

قطار

سوار قطار شده بودیم.راستش ایستگاه راه آهن و وضعیت سوار شدن را یادم نیست اما داخل قطار را یادم هست.قطاری باقیمانده از عهد بوق با صندلی های چوبی و واگن های 8 نفره......

تنها بچه داخل کوپه بودم و بقیه بزرگ بودند.آدم هایی ناشناس که پتو آورده بودند و روی صندلی انداخته و نشسته بودند.

وقتی رییس قطار برای کنترل بلیط هایی آمد که به رنگ صورتی و از جنس مقوای ضخیم در ابعاد حدود 1.5 در 2.5 سانت بودند بچه های کوپه های دیگر زیر صندلی قایم می شدند یا در توالت، تا دیده نشوند و از آنها بلیط خواسته نشود.تا آنجا یادم هست که ظاهراً بچه های زیر 6 سال معاف بودند از بلیط...

قطار لاک پشتی راه می رفت و من ناصبور بودم.به هر ایستگاهی که می رسید عده ای فروشنده می آمدند داخل قطار تا اجناس خود را عرضه کنند.از توت سیاه و نان گرفته تا ماست داخل کوزه های سفالی.......

قطار پیش میرفت و من به دور دست های مبهمی می اندیشیدم که در انتظار من بود.به مشهد و به خاله مشهدی و فامیل هایی که باید برای اولین بار می دیدمشان........

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧