زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

یک سفرتابستانی

مادرم مادری از جنس بلور بود به سبزی سادات وباهمتی وصف ناشدنی.همیشه آرزو دارم زنده بود ودر آبی چشمانش شنا میکردم تاخودرابه دست موجهایی بسپارم که سوی دیدگان او نشان میداد.اما افسوس که تا هستند نمی فهمیم ووقتی بیدار می شویم که زوددیرشده است......

مادرم اسطوره تلاش بود ونمونه عشق ورزیدن یک زن ایرانی به خانواده.اگربگویم خستگی ناپذیر بود درحد بی نظیر کم نگفته ام......

مادر مریض بود.مادرباید جراحی میشد و احساس میشد دریزد امکانات مناسب وجودندارد......برادری داشتم که خدازود از میان مابردش وبرای خودش  مصادره اش کرد.معلم شده بود و یاورخانواده وبامادررابطه ای عاشقانه.

اگرتابنده خودنویس میخواست ودرتوان پدر نبود تا تهیه کند محمدآقا برایش میخرید و اگرمن برای خرید لباس پیشاهنگی میگریستم دست پرقدرت او بود که مشکلم راحل می کرد.

مادر مریض بود وفامیلهای مشهدی یعنی خواهرش و عمو و پسر عموهایش رابادکتر شاهین فرآشنایی بود وهمین انگیزه ای بود تا مادردر مشهد جراحی شوددربیمارستان خصوصی شاهین فر وباخرج برادرم محمد آقا.......

باید باوجیهه که آنروزها(فکرمیکنم سال134١بود)فرزند نداشت به تهران می آمدیم و از تهران به مشهد برای عمل جراحی......

آن روزها به تهران آمدن ارزشمند بود و خاطره انگیز وباکلی افاده خرج همکلاسها کردن.من کلاس دوم راتمکام کرده بودم و باید با مادر میرفتم و.........رفتیم.....

یک صبح تابستانی بااتوبوس به سوی تهران ودراتوبوس برادربرای اولین بار من رابه نوشابه دعوت کرد.یکی بزرگ برای خودش و یکی کوچک برای من....

صندلی دوم پشت سرشوفربودیم و کنارمایک صندلی عقب تر ناصر مهریزی مدیر مدرسه ایرانشهر و هوشنگ همدانی خواهرزاده اش که دبیر هندسه ترسیمی بود نشسته بودند و دایم درحال حرف زدن بودند و دایی هوشنگ دایی هوشنگ میکردند......ناصر مهریزی به محمد آقاداداشم گفت این پسر کیه؟داداش کفت: برادرمه.......ناصر مهریزی گفت پس آمیرزا جواد آخرکاری خراب کاری کرده اند(کنایه به لاغر مردنی و سیاه و سوله بودن من).........تابهانه ای باشد برای دست انداختن من توسط اهل بیت خانه پدری

ناهاررا در اصفهان بودیم .آن روزها اتوبوسهااز جاده نیمه خاکی و نیمه آسفالت یزد به اصفهان می آمدند وازطریق اصفهان به تهران.مسافرین معمولا نان و پنیر یا گوشت کوبیده یا تخم مرغ آب پز ویا کتلت وشامی باخودداشتند ودررستوران هرکسی غذای خودرا می خورد.اما برادر برای آسایش مادرناهاررا دررستوران پذیرایی کرد.نان و مباب پنجره ای با گرد لیمو و هنوز مزه آن را حس می کنم......

فردای آن روز بایک تاکسی هیلمن یابنز سیاهرنگ به خانه وجیهه رسیده بودیم ودربین راه چقر بهانه گرفتم که پس کی میرسیم به تهران؟حسن آباد و کهریزک راباتهران اشتباه گرفته بودم و اعتراض که چراپیاده نمیشویم......

خانه وجیهه در کوچه پس کوچه های سلسبیل وخوش و کارون بود .وشوهرش کنارسینماکارون محضرداشت .دفتر360 تهران....

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
تگ ها :