زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

سفر به نصر آباد و.......خرید چرخک

باز هم برای پرهیز از کم فروشی 2 تا مطلب براتون دارم.

کلاس دوم بودم که بامادررفتیم نصر آباد دیدن محمد آقا داداش بزرگه .خوب هواکمی خنک تراز شهر بود واخوی هم اونجامعلم کلاس دوم بود

جایی که مستخدمش باسواد بود ودرنوشتن نامه های اداری اگراو نبود مدیر مدرسه از کارش در میموند.....حوب یکی دوروزی رفتم سرکلاس داداش تاروز راشب کنم ودوتا سنت دیدم که برایم جالب بود.یکیش این که هردانش آموزی از کلاس خارج میشد یا وارد کلاس می شد همه دانش آموزها جلوی پاش بلند می شدند.دومیش هم این که بچه هااز سرویس بهداشتی مدرسه استفاده نمیکردند و میرفتند تا خونه و بر میگشتند که دلیلش بماند......ولی خودمونیم داداش آق معلم تومدرسه آق معلم خوب خرش میره ها....

 .......

داستان حاج آقااحمد این بود که حاج سید احمد آیت اللهی از پسر داییهای پدر و روحانی محترم و هیکلمندی بود که علاوه بر نسبت فامیلی با پدر رفیق صمیمی بودند و همکارپدر و خودشان محضری در نزدیکی دفترخانه پدرداشتند .

ایشان شوخ بودند و هم سربسر ما بچه ها میگذاشتند و تکیه کلامشان به جوانان فامیل این بود که فلانی هیچ.....ی آدمی یا کاره ای نشدی؟....

خوب بچه بودم و عصر تو محضر بابا مشغول نق که چرخوک ماخام ....پول بدید دوچرخه بخرم .از ما اصرار و از پدر ندارم......خوب ماکه از استدلال کم نمی آوردیم عرض فرمودیم که از بانک بگیرید ایشان مقادیری خندیدند تااین که حاج آقا احمد که نزد پدر تشریف داشتند فرمودند راست میگه حالا من نامه میدم بانک تا به او پول بدهند .روی یک تکه کاغذ مرقوم فرمودند :بانک محترم کشاورزی لطفا به اندازه یک دوچرخه به علی پول بدهید و امضایی هم زیرش انداختند.ماکه اولش مشکوک بودیم به اصل مساله بالاخره توانستند اعتمادمان راجلب کنند و برای مدت کوتاهی ماراازسر واکردند.کاغذ رابرداشتیم و رفتیم بانک کشاورزی روبروی محضر ودادیم به گیشه که به ما پول بدهید.......مقادیری باعث انبساط خاطر کارمندان محترم بانک شدیم و فهمیدند آقازاده کدام بزرگواری هستیم با نوازش مارا رد فرمودند تا دیگر گول حاج آقا احمد رانخوریم.....

 

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
تگ ها :