زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

روزهای بارانی

کوچه های یزد که آسفالت نبود.کوچه هایی خاکی بودند که وسط هرکدامشان چاهی برای آب باران بود.برف که هرساله نمی آمد هرازچندی برفی سبک می نشست و اکثرا در حد پارو کردن هم نبود.ولی باران اگرزیاد بود و ناودانها راه می افتاد می گفتند بارون نوداریز داره میاد.

ناودانها اینطور نبود که به صورت لوله ای به دیوار چسبیده باشد بلکه ناودانهایی فلزی به شکل uو به زولحدود60-70 سانتیمتر به پشت بام وصل بود و آب باران رابه کوچه سرازیر می کرد و حتی روی سربندگان خدا......البته به ندرت ناودانهای لوله ای چسبیده به دیوارهم پیدامیشد.همانگونه که ناودانهای چوبی هم کمابیش پیدا میشد.

اگرباران زیاد میشد احتمال پرشدن چاه کوچه وجودداشت چون چاه ها درزمین سفت حفرشده بودند وکشش زیادنداشتند.وقتی آب چاه بالا می آمد وکوچه رافرامیگرفت به پشت دیوارخانه ها میرسید و پی خانه راخیس میکرد و اگرزیاد میشد حداقل دیوار وسقف زیرزمینها ریزش میکرد.گویا خانه ماهم یک باردراثر باران خرابی به بار آورده باشد.

وقتی باران زیاد می شد پدر 40 با حرف (ق) رابه عنوان قف (بایست)می نوشتند و رو به قبله به دیوار میزدند تاباران بایستد.اینجاست که رحمت کویر به زحمت تبدیل شده بود

البته پشت بام خانه ها هم نه شیروانی بود نه سفال و نه قیر و گونی یا آسفالت.البته که کاهگل بود و عایق بدی هم نبود واگرهم آب به سقفهای ضخیم خشتی نفوذ میکرد زود به اتاقها سرایت نمیکرد

ومادرباران باید به مدرسه میرفتیم بدون چتر زیراچترگران بود و دردسترس همه نبود وفقط پدر ها چترداشتند.....سرویس هم نبود و نداشتیم وراه خانه تامدرسه هم کم نبود.مامثل نسل جدید نبودیم .نسلی بودیم بامختصات خودمان.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩
تگ ها :