زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

منش و آیه الکرسی

درحدود سالهای 40 و 41 است و من گنده شده ام و سال دوم(یادمان باشد که تقریباً با سن خود به جلو می آیم و مطلب می نویسم) بازیهای ما کمی متفاوت شده اند .فرفروک که با کاغذ ابرو باد درست می شد مال قدیمترها بود و کم کم کاغذ باد(بادبادک تهرانی ها.......مای زدیها به بادکنک می گفتیم بادبادک و به بادبادک هم می گفتیم کاغذباد) آمده بود و سریش و نخ تابیده و کاغذ برش و یالله.......البته بزرگترها کاغذ باد پیزری هم درست می کردند که هم مایه می خواست و هم بلد بودن و از من ساخته نبود......

یکی دیگه از بازیها که بیشتر تو باقی آباد رواج داشت خانه ساختن با خشت بود.اون زمانها قوطی های کبریت از ورقه نازک چوب به جای مقوا ساخته می شد.ته قوطی را در می آوردیم و از مستطیل باقی مانده به عنوان قالب خشتمالی استفاده می کردیم و می گذاشتیم خشک بشه و باهاش خونه می ساختیم.البته یک بار هم تو باقی آباد یکی از پسر عموها که بیش فعال بود اومد و خشت و خانه های همه پسر عموها را به خاک سیاه نشوند.......

اما منش بازی نشسته ما بود.وقتی بزرگترها سرگرم پاسور بودند و حکم و حکم قفونی(قپانی) ما هم می نشستیم و منش بازی می کردیم.....یکی از پسر عموها هم کمی از تقلب و سر دادن مهره بدش نمی آمد و ماهم که بچه تربودیم یا اسیر شانس بودیم و یا.......متوسل به آیه الکرسی که خدایا ببریم.....راستی برد و باخت چه با اعصاب بشر بازی می کند؟؟؟؟؟

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸