زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

قلکهای شکسته

روی لرد باوردی کوزه فروشی نابینا بود.بسیار باهوش و مودب هراز چندی کوزه(سبو) اب یادر حصیری بافته شده و یا گلدان ازش می خریدیم البته پدر یابرادران.کوزه راباچشم نابینایش انتخاب می کرد و بعدداخل آن فوت میکرد که سوراخ نباشد و دستش رادور آن میگردانید تااز صاف بودن آن مطمین شود.......

لرد باوردی مسیر پیاده رفتن به محضر پدربود و به بازار آهنگرها و کوچه ذغالیها وبه نحوی بازار کاشیگری راه داشت.یک بارهم که تنهایی از آن مسیر عبور میکردم حسین شولی دیوانه پر آوازه و نامی یزد معرکه گرفته بود و میدان را به خودش مشغول کرده بود و صد البته ماهم ترسیده بودیم وفرار.......

خوب از کوزه فروش قلک هایی سفالی و ساده و بدون لعاب می خریدیم و پولهای دریافتی را در آن می ریختیم.بعضا با سماجت قلک راوارونه می کردیم تا پول از آن دربیاید و .....آدامسی و گرد ترشک یا بیسکویت سکه بخریم....

برای این که خودمان هم به سادگی نتوانیم از سکه هااستفاده کنیم رضارفته بود و 3 تاقلک رابه ترتیب سن برای خودش و تابنده ومن داخل گل و درسرپله کارگذاشته بود(میان راه پله یک اتاقک کوچکی بود).......

یک روز که به قلک هاسرزدیم دیدیم قلکهای من و تابنده رایک نفر شکسته و پولهایش به تاراج رفته ولی قلک رضا سالم و سرجاشه و خوب یقین داشتیم که کاررضا نیست چون به هر2 مالباخته علاقمند بود و ........

خوب پلیسهای خانگی فهمیدند که پسر یکی از همسایه هااز راه پشت بام آمده و زده وبرده و به دلیل ترس از رضا که اسمش کافی بود تا مانع جرم باشد قلک او سالم مانده بود......

مامجبور بودیم به سکوت و شتردیدی ندیدی وکماکان با کسی که پولهارا برده بود بازی کردن و به روی مبارک نیاوردن.......این خواست مادربود

لطفا به توضیحات برادر بزرگتر ومحترم اینجانب توجه شود.البته درمورد کامنت من نظرم به ایشان معطوف نبود چون سبک کاربه جوانها و بانوان می خورد

برادر گرامی سلام
چون چند نفر از خوانندگان وبلاگ شما بنده را می شناسند مجبور به دو توضیح هستم که خواهشمندم حتما" منعکس کنید :
1 - آن رضا که مرقوم فرموده اید بنده هستم و ماجرا را چنان که نوشته اید به خاطر نمی آورم . اما در هرحال نه پوآرو بوده ام و نه ارقه ... که از من بترسند !!!
2 - وقتی شما  "فک و فامیلای" خود را متهم می فرمائید بنده هم متهم می شوم إ حال آنکه ابدا" اهل این حرفها نیستم . شما که نود نویسنده را دارید ! معرفی فرمائید !
نویسنده: علیرضا آیت اللهی
  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
تگ ها :