زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

زالو-فال نخود- مرگ اکبر روغنگر

تو کوچه زنهای کولی یا یزدی جار میزدند ،: آییییییییییی زونو.....زونو به لهجه محترم یزدی همون زالو است.مردم اینها را به خانه دعوت می کردند و اینها هم از کوزه های سفالی(کواره) که ما بهش می گفتیم (دوره) زالو در می آوردند و پشت گوش افراد مسن می انداختند تا اونقدر جناب زالو خون بمکند تا جان به جان آفرین تسلیم کنند و از پشت گوش بیفتند.این بهترین راه درمان چربی خون بود.......یک بار اومدن خونه مادربزرگ وزالو به گوش ایشان انداختند و صد البته ماهم که بچه دنیادیده ای بودیم از ترسمان در رفتیم......

طالار خانه مادربزرگ خیلی بزرگ بود و محل بازی ما بچه ها و محل نشیمن بزرگترها تو فصل تابستون.......یک روز از فصل تابستان دیدیم خانمی وارد شد و زنها دورش حلقه زدند. ایشان هم بساطی پهن کردند و شروع کردند با نخود فال گرفتن.یکی یکی می آمدند و درحضور دیگران فالشان گرفته می شد تا این که خانم(مامان بنده) ما را بردند که فال بگیرد.یک چیزهایی گفت که یادم نیست فقط دیدم رو کرد به مرحوم مادرم و گفت این پسر تو رشته خودش شاه میشه و آینده دار هست......البته دنبال آینده میدویم و اون هم از دست ما در میره......

شاید قبلاً گفته باشم که در محله ما روغنگریهای زیادی بود که روغن چراغ برای روستایی ها درست میگردند اینها معمولاً چند تا گاو داشتند و چوب سنگینی را میان یک مخروط ناقص وارونه بسیار بزرگ چوبی قرار می دادند و دانه روغنی درون مخروط را جناب گاو با چرخش دور مخروط که اسمش جوغن بود می ریختند تا روغنش گرفته شود و چشم گاو را هم با طرفهای حلبی مثل عینک می بستند تا سرش گیج نرود و زمین نخورد.ضمن این که از بانوان گاو هم شیر می گرفتند و می فروختند.
یکی از اینها اکبر روغنگر بود(فامیلش بیلمی بود) که در حدود 40 سالگی مرد و من مفهوم مرگ را با مردن او بیشتر حس کردم و از مرگ ترسیدم. ........از آنجا که با پسرش هم مدرسه ای بودیم و شیر همسرش را خورده بودم و واقعاً مادر رضاعی من بود زیاد به خانه شان رفت و آمد می کردم و مرگ این مرد اثر بدی روی من گذاشت

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥