زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

سیزده بدر و معبد زرتشتیان و آب انبار خرمشاه

جلسات ماهانه ای راه افتاده بود و عموها و دختر عموها و پسر عموها و فرزندانشان  هرماه یک جا جمع  می شدند و در آن سال قرار گذاشتند برای 13 بدر بریم خرمشاه.خرمشاه حومه یزد بود .قدری بالاتر از باغ ملی و صد البته آن زمان بولوار تفت یا شهید صدوقی وجود نداشت و جاده های خاکی به سمت اهرستان و خیرآباد و.......

دراوایل منطقه خرمشاه خانه های مسلمانها و زرتشتیها به هم همسایه بود و کم کم به جاهای زردشتی نشین میرسیدیم و باغات و......در منطقه اختلاط مسلمانها و زردشتی ها آب انبارها مشترک بود......آب انبار ها منابع زیر زمینی آب بودند که با راه پله هایی تا ظرفیت 40 پله مردم پایین میرفتند تا از شیرهای برنجی آب انبار آب آشامیدنی بردارند و البته از آب چاههای 40 گز خانه ها آبش خنک تربود.شیوه آب گرفتن در منابع هم این بود که آب از روستا از مسیر جوی(جوب) می آمد و به آب انبار ریخته می شد و بعد از ته نشین شده گل و لای ها آب قابل استفاده بود.

وبژگی آب انبار خرمشاه این بود که آب را باید مسلمانها به انبار می ریختند ولی مسلمانها و زرتشتی ها باهم استفاده می کردند.

راه پله یکی بود ولی با دیواری آن را به دو نیمه با دو شیر مجزا جدا کرده بودند و پیروان هر دین از یک مسیر می رفتند تا آب را برداشت کنند......این نوع آب انبار برای ما تازگی داشت...

آقای فتح العلومی هم که داماد عموی ماب ودند تعدادی بادکنک (یزدی ها به بادکنک می گویند بادبادک و به بادبادک هم میگویند کاغذ باد) آورده بودند که بزرگترینش نصیب من شد یک بادکنک صورتی زیبا.....

با بچه ها بازی می کردیم و وارد معبد زرتشتیان شدیم.یک معبد کوچک با درب یک لنگه چوبی که افرادبا پیشانی بند های سپید مشغول ورد و دعا و احتمالاً یشت خوانی بودند و این برای ما جالب بود در حالی که حریم آنها را شکسته بودیم و ما را بیرون کردند و در عین حال که اول کمی هم با ما تندی کردند بعدش آمدند و دلجویی و گفتند اگر ما به مسجد شما بیاییم خوشتان می آید؟

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥