زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

خاله مشهدی.....سرخک

برای این که کم فروشی نکنم 2 تا مطلب جدادارم.....

دیدیم شور و حال خاصی بر پا شده که خاله جان مشهدی دارند میایند.من 2 تا خاله دارم که اونی که یزد بود را داییزه می نامیدیم ویکی هم مشهد بود که من ندیده بودمشان وبه عنوان خاله جان مشهدی می نامیدیم.ایشان فرزند نداشتند و باشوهرشان حاج حسین آقا می آمدند به یزد

خوب این که چیزی نبود .مهم این است که این خانوم عینکی بالهجه 2 گانه گاهی مشهدی و گاهی یزدی خوش خنده مهربون را دیدیم و اومدند و شوری و غوغایی اما برای همه سوقات آورده بودند جز من کله گنده که علیرغم این که گویادر نامگذاری بنده نظراتی هم داشتند ولی فراموش کرده بودند که بچه پسری به این کوچکی هم وجوددارد.اما بالاخره ماکه عقده ای شدیم ولی پارچه تترون مردانه ای رابرای بدست آوردن دل ما هدیه دادند........

این خاله دلنشین خیلی باشوهرشون شوخی می کردند و شوهرمحترم هم که فرمن کارخانه نخریسی مشهد بود حداقل وظیفه اش ریختن چای برای خانم بود وایشون هم که بدجوری یه چشمی رو میگرفتند چای را می خوردند ولیوانش راپرت میکردند سراغ شوهرشون که چرالیوان خالی به من دادی؟؟؟؟؟بعضا هم با نی قلیون مثلا حاجی را میزدند و ما انبساط خاطر پیدا میفرمودیم......در مورد این خانواده بعدها خیلی خواهم نوشت.....

...........

سرخک رادر8 سالگی گرفتم همون کلاس دوم و 2 هفته بستری شدم البته دکتر هم نرفتیم و باطب گیاهی معالجه شدیم  .....یک روز بستری از مدرسه زنگ زدند و از بخت بعد ما گوشی رابرداشتیم وسراغ میرزاعلی راگرفتند که چرامدرسه نیومده و بنده ازشدت ترس با لحنی که مثلا من نه منم گفتم ایشون مریضه........وصد البته که فهمیدند وبروی مبارک نیاوردند......عاشق پلو بودیم .میگفتند برای آدمی که سرخک داره خوب نیست تا این که یک روز بوی پلو بلند شد....هرچه گفتیم ناهار چی داریم ؟گفتند :آبگوشت و دم ناهار مارابه بهانه ای به حیلط کشاندند تا سرگرم شویم و ایشانات! پلو میل کنند ....آمدم جلوی درب اتاق و دیدم دارد دیسی سرشار از موادسفیدی دست به دست میچرخد ودادی زدیم که خوب این که پلو هست.....اما ماراسرکار گذاشتند که این قاب(یزدی ها به دیس  می گفتند قاب) خاکستر بوده است.ویقین دارم که غذابرایشان زهر گردید.......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
تگ ها :