زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

خبر شهادت مجتبی رسول زاده

صبح جلسه داشتم وبعداز جلسه مستخدم گفت آقایی میگه از

طرف مجتبی آمده و باشما کاردارد. بله آقای ملکی بود از بچه

های مسجدزرگنده وخیلی مختصر و مفید گفت"مجتبی به

ملکوت اعلی پیوست و قبل ازشهادت گفته بود ماخبررافقط به

شما بدهیم"پرسیدم جنازه کجاست؟ گفت تا دوروز دیگر میرسد.

گفتم پس فعلا عجله ای برای اطلاع به خانواده اش ندارم.عصر

آمدم به خانه خودمان و خانمم راخبرکردم. صبورانه باموضوع

برخوردکرد اما مشکل اطلاع به خانواده اش بود. خصوصا بخاطر

این که تاحدی شهادت بچه شان رااز چشم من میدیدند.اوایل

مغرب به خانه پدرهمسرم رفتیم و باخبرشان کردیم. اصولا حفظ

ظاهر مادرخانمم درشنیدن خبر شهادت بهتر از مرحوم پدرخانم

بود.حاجی کمرش راگرفت و ایستاد به دیوار تکیه کرد و احساس

کردم خوردشد. خانه راسریع مرتب کردیم تا آشنایان بیایند و به

هم رزمهاپیام دادم تابیایندجمال و کمال یوسفی و هاشم بادینده

(گرامی مقدم)با محسن شربتی و دیگران آمدند.داستان

شهادتش را گفتند که لشگرحضرت رسول(ص) اورادرعملیات

شرکت نداده و اوبه دلیل آشنایی با محمدرضا زاهدیان به تیپ

ولی عصر دزفول مراجعه میکند (بعدها آقای زاهدیان گفت ازش

سوال کرده ام که "علی" با آمدنت موافق بوده و او گفت بله تایید

کرده است) آنها درعملیات آزادسازی خرمشهر شرکتش داده

بودند و روز 10 اردیبهشت 61 باترکش به شهادت رسیده بود .

روحش شاد. بچه ها تعریف میکردند که دوسه روز قبل

ازشهادتش مسموم میشود و پزشک به شدت به او رسیدگی

میکند و میگوید باید حتمااورابرای رزم آماده کنم . من هنوز

چهره های برنزه بچه های آن شب با معصومیت دوست

داشتنیشان رافراموش نمی کنم هرچند که دست

روزگارمارابابعضی ازآنهارودررو قرارداده است.

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
تگ ها :