زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

بازیهای خیابانی

به راحتی پول نداشتیم که توپ بخریم.هرازچندی یک توپ لاستیکی(نه پلاستیکی) گیرمون می آمد.

بچه ها عادت داشتند به قلم بازیک. دوتامدادراباهم یک اندازه می آوردند وسط و به دیوار خط می کشیدند و اولی مدادش رابه دیوار میزد تا بیاید وسط کوچه. دومی باید طوری میزد که بیاید نزدیک مداداولی به فاصله کمتراز یک وجب اگر اینطورشده بود مداد فردمقابل رابرده بود وگرنه مداد اووسط میماند و نفراولی مدادش رامیزد به دیوار تا نزدیک مداد ایشان بیاید و این کارادامه داشت تا یکی مداد دیگری راببرد.خوب به علت حرام بودن اینکار که قماربود بنده اجازه بازی نداشتم ولی یک دفعه باامیر جعفربیکی راهم راکج کردم تاباهم بیشتر همراه باشیم و سرگرم تماشای بازی 2 تااز بچه ها شدیم دیررسیدم به خانه وجاتون خالی کتک جانانه ای میل کردم.

چوب بازیک یاالک دولک را مجازبودم فقط با پسرعمویم آقاتقی بازی کنم. که خوب 2 تا چوب بود وباضربه زدن یکی از آنها به دیگری آنرا هرچه دورتر میفرستادیم اگر طرف مقابل میتونست اونو روی هوابگیره باخته بودیم وجاهاعوض وگرنه باید چوب رابه سمت سنگی که تعیین کرده بودیم بیاندازد .اگر فاصله کمتراز یک وجب بود برده بود ونوبت اون میشد که چوب رابندازه وگرنه دوباره نفراولی چوب را میزد.یک جوردیگه هم این بود که 2تاسنگ میگذاشتیم کنارهم و چوب راروی آنهاقرار میدادیم و بعد باچوب دیگر اون را پرتاب میکردیم.

بازی دیگر اتولوک بود که لاستیک یا رینگ دوچرخه رابر میداشتند وبادست یاسیمی که برای راندن آن کج کرده بودند اون رو توکوچه میراندند ولی من عملا محروم بودم

هفت سنگ و.........بقیه هم سرجاش

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
تگ ها :