زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

شرکت در عروسی بابا و مامان

سعی می کنم در قالب خاطرات و زندگینامه به آداب و رسوم وشرایط شهرمن یزد هم اشاره ای داشته باشم.

پسر دایی مادرم با دختر دایی پدرم عروسی می کردند(آقا میرزا علیمحمد و فخری خانوم) ما هم رفتیم اما چون زیر 6 سال بودیم(قبل از مدرسه را میگم) مارو بردن زنونه زدن و خوندن با عربانه(دایره برون زنگ) با نواهای خاص از جمله تلنگیک......ماهم تو دست و پا میدویدیم .آبجی ها شاید هم مادرها مارو گذاشتن توطاقچه.....من بودم و محمد حسین و علی پسرعموهام که معمولا باهم بودند........

عروس و داماد را دست به دست دادند که ماشالله حدود 50 ساله باهم هستند.اما دیدیم که عمو جعفر آقا و عزت خانم زن عمو راهم(خواهرعروس بودند) آوردند و دست به دست دادند و ماهم دست میزدیم و برای عروس ودامادی که 7-8 سال بود ازدواج کرده بودند و پسر هاشون بامن نشسته بودند و دست میزدند.....شادی می کردیم....

این رسم طنز و شوخی یزدیها بود که در مراسم عروسی یک عروس و داماد چند سال قبل راهم دست به دست می دادند و چنین شد.....

اما.....محمد حسین آقای پسر عمو هر کجا می نشست می گفت: من در مراسم عروسی بابا ومامانم نشسته بودم تو طاقچه و کف میزدم

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
تگ ها :