زندگی من (میرزاعلی آیت اللهی)

این وبلاگ بنا دارد شرح مختصری از شهر و محیط و شرایط زندگی نویسنده اش را برای دیگران مطرح سازد

روزی که ازدرخانه ما آب خواستند

یک روز دیدیم در خانه رازدند و بعداز بازشدن درب مطرح شد که بعضی از فامیل تشنه هستند و آب می خواهند و صدالبته آب را هم باید وجیهه خانم می برد ماکه بچه بودیم و متوجه نشدیم کی به کیه و چی به چیه؟ بعد ها فهمیدیم این هم شگرددیدن دختربرای خواستگاری است و.....تا چشم به هم زدیم وجیهه خانم عروس شد ورفت. ایشان با مرحوم آقاسید محمود آیت اللهی سر دفتر ٣۶٠ تهران ازدواج کرد و یهویی یه طرفدار ما پرید........

جوش و خروشی بود و عروسی و شیرینی با همه سنتهای قدیمی و عروس وداماددست به دست دادن و شیطنت آبجی خانم و قایم شدن ٢ تا خانم توی پستوی حجله و.......

داماد بسیار شیک پوش با پوشش کلاسیک آن زمان سیگار کنت و کراوات فلام و .......برای من تازگی داشت.......تابستان بعد هم منو تو باقی آباد گبر انداخته بودند که بازبان بچه گانه وجیهه راصداکنم و ناز می فرمودیم .آخه مل عادت داشتیم ایشون رو وسیوک صدا کنیم و حالا کمی هم زبونمون سفت شده بود.....

تو جریان عروسی دایم با پسر دایی پدر که دایی داماد بود سر پرچم زدن وتزیین نقل عروسی چونه می زدم.

درعروسی های یزد از میوه کمتراثربود اماشربت و چای و میزهایی که روی آن با زیر دستی های باقلوا و سایر لوزها چیده شده بود.از طرف دیگر نقل هایی داشتیم به اندازه گردو که وسط آن با یک مغزبادام درسته پرشده بود و این نقلها به مقطع بیضی مثلا ۴٠ در ۶٠ سانت وارتفاع حداقل ١ متر(بستگی به ثروت خانواده ها)چیده میشد و باملاتی از جنس نقل سفت می شد...........

حالا وجی رفته بود تهرون و من مانده بودم با تابنده که پشت سرهم بودیم و کلکل داشتیم و رضا که دایم دنبال والیبال و شیطنت خودش بود.البته خوش انصاف هرازچندی مارا جلوی میله دوچرخه ش می نشاند ودوری میزدیم.....

محمد آقا هم دیگه معلم شده بود و رویهای تعطیل می آمد که مطالب خاص ایشان برای بعد.......

  
نویسنده : میرزاعلی آیت اللهی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦
تگ ها :